|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
با تمام وجود گناه کردم... ... و در تکرار آن اصرار!... .. اما!.. ... نه نعمتش را از من گرفت، ... نه گناهانم را فاش کرد!... ... اگر اطاعتش را کنم چه مي کند؟ ... پی نوشت: بالاخره طلسم شکست و ما دانشگاه قبول شدیم...زین پس به ما بگویید: " مندس " [ پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ ] [ 3:19 PM ] [ سقوط آزاد ]
عصر بعد از یه خواب یک ساعتی وقتی بیدار شدم رفتم سمت آشپزخونه برای پیدا کردن چیزی از تو کابینت.بعد ازکمی گشتن چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم وتا اومدم بلند بشم یهو حس کردم سرم داغ شد و انگار تمام خونه دور سرم چرخید وچشمام سیاهی رفت..دیدم دیگه نمیتونم بایستم و همونجا تو آشپزخونه افتادم.از شانس بدم هم تنها بودم و به هر جون کندنی بود بلند شدم.یه لحظه تمام فکرای بد توی دنیا اومد تو سرم داشتم دیوونه میشدم یه لحظه فکر کردم دیگه کارم تموه سکته کردم داشتم روانی میشدم..به هر بدبختی بود لباس پوشیدم و رفتم درمونگاه....گفت فشارم تقریبا خوبه و از استرس اینجور شدم و احتمالا قندم خیلی اومده پایین واگه حالم بد شد دوباره برم...احساس میکنم این روزها دارم داغون میشم... [ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 2:59 AM ] [ سقوط آزاد ]
... و تن داديم [ دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 3:19 AM ] [ سقوط آزاد ]
همیشه یکی پیدا میشه که هُلت بده چه نشسته باشی روی تاب چه ایستاده باشی لبه ی پرتگاه... بی ربط نوشت: حس خوبی میشم از این آهنگ از شهره "اینقدر دوست دارم كـــــــه نگران خودمم ،اما باز جونمو میدم واسه با تو بودنم!!!.....فکر کن اگه کسی رو داشتی که دوستش داشته باشی چقدر این آهنگ شیرین میشد...نه!!!اینقدر که میرفتی توی جمع دیابتی ها.... -موز هم موزهای قدیم این پوست نمیشه چرا!!! چشم بازار رو کور کردم... -امروز دوبار فشارمو گرفتم صفر نشون داد!!! همه زدن زیر خنده...فکر کن من مردم خودم خبر ندارم!!!!
[ یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ ] [ 2:57 AM ] [ سقوط آزاد ]
دو روز پیش خاله ی بزرگم بعلت فشار خون بالا بدون سابقه قبلی سکته مغزی کرد،خدارو شكر الان حالشون بهتره و مامان خانم از وقتي ديده كه براي فشار خون سكته كرده دائم به فكر من هست و وقت دكتر ميگيره و دائم مواظب هست كه چي بخورم و چي نخورم!!!!بعبارتي ميشه گفت نوش داروي بعد از مرگ سهراب!!!!فقط خدايا جون ما اگر قرار هست يه روزي همين بلا رو سر منم بياری منو تو جا ننداز كه باعث عذاب براي خودم و اطرافيانم نشم...مستقيم بكشم..خيلي مرسي...
ادامه مطلب [ جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ ] [ 8:7 PM ] [ سقوط آزاد ]
رفتار من عادی ست حال و هوای دیگری داری!!!!
ادامه مطلب [ شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 6:0 AM ] [ سقوط آزاد ]
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ، در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ... -امروز اینقدر سرجلسه سرفه کردم که از خجالت مونده بودم چیکار کنم..همه حواسشون پرت شده بود..نمیدونم بعد دو ماه که از آنفلانزا میگذره و خوردن اینهمه دارو و چهار تا شربت و دونه به و... چرا سرفه هام خوب بشو نیست..کلافه شدم دیگه...
[ جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 8:4 PM ] [ سقوط آزاد ]
آنقدر دور شده ای که چشمانم حتی خواب آمدنت را هم نمی بینند...
[ چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:48 PM ] [ سقوط آزاد ]
حالم خوب میشه مطمئنم....
[ سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ ] [ 7:58 AM ] [ سقوط آزاد ]
درد دارم...درد...جایی میان سینه ام درد می کند!..گریه نمی کنم...انگار هرچه بزرگتر می شویم بهانه هایمان هم بزرگ تر می شوند و چشم هایمان بیشتر ناز می کنند برای لحظه ای تر شدن...دلم تنگ است برای دیروزترهای چشمانم...
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 3:49 AM ] [ سقوط آزاد ]
میخوام بدونم کی گفته پول حروم خوردن نداره!!!کی گفته آدم با پول حروم به جایی نمیرسه!!!پس اینهمه که از راه حروم به همه جا رسیدن چی هستن!!پس ظالم باش سالم باش...
[ دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ ] [ 3:53 PM ] [ سقوط آزاد ]
زانو نمی زنم حتی اگر سقف اسمان کوتاهتر از قد من باشد...
[ یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ ] [ 3:11 AM ] [ سقوط آزاد ]
نیمه شبی سرد را می گذرانم . خاطرات گذشته روحم را می آزارد . خدایا اگر صدایم را می شنوی این رنج را از روحم بردار و به من بزرگواری عطا کن . آمین...
[ شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ ] [ 12:21 AM ] [ سقوط آزاد ]
یه وقتایی ديگه حسش نيست غصه بخوري... رسماَ غصه تو رو ميخوره...! - امروز فشارخونم ۱۳ روی ۱۰ بود ،مینیمم بالا ،سرفه های پی در پی ،کلاَ اعصاب خراب... - عجب گيري كردما عصركه خوابيدم دوباره خواب ديدم يه بچه نابغه دارم كه با وجود نوزاد بودنش با همون زبون بچگي حرف ميزنه.حالا قسمت جالبش اين بود كه همه هي ميگرفتن بغلش ميكردن و گير داده بودن باباش كدومه!!! كوفت
[ پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ ] [ 4:51 PM ] [ سقوط آزاد ]
اینجا همه چیز برای یک فراموشی ساختگی فراهم است. خرده ریزهای احساسی کهنه از عبور به ظاهر منطقی ات را چال می کنم همین جا، توی همین اتاق...آن گوشه ی فرش را که کنار بزنی می فهمی چه می گویم! من سهمی از نگاهت هم دیگر نمی خواهم...حال من خوب است، کابوسی نیست. فقط، وقتی یاد تو می افتم قورت دادن آب دهانم سخت می شود! امشب، درها را گشوده بگذار، شاید آنکه مرده است خواهد که بازآید!..
[ چهارشنبه یکم دی ۱۳۸۹ ] [ 4:15 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||