چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

 

لحظات از آن توست؛ آبي، سبز، سرخ، سياه، سفيد

رنگهايي را که بايسته است بر آنها بزن

روزهايت رنگارنگ

نوروز نود پیروز باد ...

 

خداوندا ، در این واپسین ساعات سال دلم را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هر کجا تردیدی هست ایمان ، هر کجا زخمی است مرهم ، هر کجا نومیدی هست امید و هر کجا نفرتی هست عشق جای آن را فرا گیرد .

 

[ جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 10:38 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

حدود يه ماه و نيم  پيش كه براي گرفتن خوابگاه مراجعه كردم گفتند كه بايد برم به آدرس دكتري كه توي شهرهست براي معاينه پزشكي...اين شد كه با يكي از بچه ها با اتوبوسهايي كه داخل دانشگاه گذاشتند براي رفت وآمد دانشجوها رفتيم و تا رسيديم اونجا خانم دكتر تشريف برده بود البته هنوزساعت يازده نشده بود ولي خوب ديگه اينا با كلاسن فقط يك ساعت تو مطب ميشينن...خلاصه مجبورشديم كه برگرديم و اومديم سر ايستگاه اتوبوس حالا نه من نه دوستم هيچكدوم نمي دونيم پولي هست يا بليطي...هيچ باجه بليط فروشي اي هم نبود كه سوال كنيم...!!!نگاه كرديم ديديم يك پيرمردي توي ايستگاه رو نيمكت نشسته و منتظر اتوبوس هست... به دوستم گفتم از اين سوال كنيم ببينيم پوليه يا بليطي!!! گفت بابا اين چي حاليش ميشه...!! گفتم حالا بپرس شايد بدونه...!!!رفتيم جلو و اين دوستم كه دائم از كلمات مثلا محترمانه و صميمانه و با كلاس سعي ميكنه استفاده كنه مثل" عزيز، نازنين ، گلم " كه البته وقتي با كسي حرف ميزنه من دائم توي دلم بالا ميارم چون اصلا بهش نمياد...خلاصه رفت جلو و گفت : پدرجان اين اتوبوسا پوليه يا بليطي كه پيرمردبا همون قیافه با مزه و سادش گفت :هه؟ "يعني چي ميگي؟" دوباره سوال رو پرسيديم و اينبار جواب داد نه كارتيه...حالا ما دوتا مثل اينايي كه از پشت كوه اومدن جا خورديم و بهم نگاه كرديم  وهمينجوري مات و مبهوت بوديم كه من گفتم بابا شهرمن به اون بزرگي هنوز اتوبوسا كارتي يا همون الكترونيكي نشده انوقت چطورشهر به اين كوچيكي اتوبوسش الكترونيكي شده!!!! اين شد كه دوباره دوستم پرسيد : پدرجان ميشه كارتتون رو نشون بديد!!! پيرمرده دوباره گفت :هه؟ و باز تكرار كرديم ميشه كارتتون رو....حالا به زوريه بليط ازتوي اون همه آشغال ماشغال توي جيبش در آورده ميگه ايناش ازاينا...!!! تازه فهميديم بابا اينا به بليط ميگن كارت..!!! يادمه اونجا منو دوستم تركيديم از خنده وسركلاس و برگشتني توي اتوبوسي كه برميگشتم هي خندم ميگرفت...هنوزم يادم مياد خندم ميگيره...چه چيزايي كه آدم نمي بينه...

 

[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 9:22 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

زمستان پایان دنیا نیست. دنیا دوباره بهار خواهد شد........

پی نوشت: چند روزي هست دلم بد جور هوس آهنگهای آقاسی رو کرده....!!!!نميدونم از کجا گیر بیارم!!!

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 5:8 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

جديدترين ضرب المثل چيني مي گويد:
يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند،از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد، آلودگي هوا زنده اش بگذارد و زلزله زير آوار له اش نکند و در حين تظاهرات دستگير نشود و در زندان سالم بماند...........
"حتماً از خوشحالي خواهد مرد".....

 

[ دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 11:17 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس آیا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

 

[ یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 10:41 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

خداییش امروز اصلا حس دانشگاه رفتن و سر کلاس نشستن نیست..همه تعطیل کردن اونوقت ما باید تا روز آخر بریم سرکلاس بشینیم...دلم میخواد امروز کلاس رو بپیچونم و برم بازار یا برم پارک نمیدونم خلاصه بزنم بیرون دیگه حالا هرجا..اما نمیشه کم کم باید آماده شم و این همه راه رو برم...این روزها اصلا دوست ندارم خونه باشم..شاید به خاطر حال و هوا باشه..شایدم حسودیم میشه از آدمهایی که عده ای میریزن توی مغازه ها و جنسهای بنجلشونو میخرن تا شب عیدی مثلا همه چیز نو و جدید باشه...از عید زیاد خوشم نمیاد چون مجبورم جاهایی برم یا آدمهایی روببینم که اصلا خوشم نمیاد...به نظرم عید فقط هوای خوبی داره اما حال خوبی نداره...

 

[ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 9:37 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

 

ميزي براي كار؛

    كاري براي تخت؛

        تختي براي خواب؛

            خوابي براي جان؛

                جاني براي مرگ؛

                     مرگي براي ياد؛

                        يادي براي سنگ؛

 

اين بود زندگي؟

 

[ جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 12:21 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

کاش می‌شد بعضی وقت‌ها بعضی آدم‌ها را موميائی کرد. همان‌جور و همان جايی که هستند نگاه‌شان داشت، برای هميشه. بی‌که آنکه زمان و اتفاق‌های فردا و پس‌فردا بتواند اين‌همه عوض‌شان کند، گم‌شان کند، دورشان کند. کاش می‌شد يک‌وقت‌هايی يک آدم‌هايی را save کرد، برای هنوز و همیشه.

 

[ پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 7:6 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

دو دستم که عمري به سوي تو دراز است ،
رهـــــا کن !
من را که نمي تواني بالا بکشي
مي ترسم . . .
خودت هم به زمين بيافـتـي !!!

 

[ چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 10:37 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

میگما خوب شد این همسایه واحد روبرویی تخلیه کردن و رفتند.این یک سالی که اینجا بودند به معلومات من خیلی اضافه شد و من تو این مدت هرچی فحش یاد نداشتم یاد گرفتم...به عنوان مثال"...بـــــــوق...." خوب این قسمت بد آموزی داشت سانسور شد...هر چی باشه بالاخره فردا خیلی بدردم میخوره دیگه!!! حالا یکی جدید اومده که بچشون دائم الوینگ وینگه..شبانه روزی صداش میاد...بچه خوبه  فقط دو ساعت بدون جیش پی پی بدون وینگ وینگ فقط با لبخند...

 

[ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 7:8 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

یادم باشه به سلام ها دل نبندم و از خداحافظی ها غمگین نشم...یادم باشه باید عادت کنم به تکرار یکنواخت روزگار....

پی نوشت : روز جهانی زن به تمامی زنان شیردل ایران زمین مبارک باد...

 

[ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 6:24 AM ] [ سقوط آزاد ]

امروز با یکی از بچه های دوران کاردانی که الان اونجا هم با هم کارشناسی هستیم وقت استراحت کلی غیبت کردیم راجع به استادهای قدیمیمون آقاي (ح)، آقاي (ي) ،آقاي (ع) كه خيلي گل هستند ايشون و هنوزهم مارو فراموش نکردند و گاه گاهي احوالي از ما ميپرسند وخيلي از استادای ديگه...و خاطرات گذشته رو زنده کردیم واتفاقهایی که شاید اون موقع زیاد برامون خوشایند نبود اما حالا خنده دار شده بود...یاد خیلی چیزا افتادم...کارایی که سر کلاس میکردیم از عکس و فیلم گرفتن های پنهونی..ازقول و قرارهایی که هیچوقت عملی نشد....ازساندویجی نزدیک دانشگاه که توش همه چی پیدا میشد الا اون چیزی که باید توش باشه...از پیچی که توی ساندویج یکی از بچه ها بود و ما چقدر خندیدم...از وقتهایی که سر کلاس درست وسط درس یهو یه چیزی میگفتیم و بعد نمیتونستیم جلوی خندمونو بگیریم و مجبور بودیم سرمونو بزاریم روی میز تا استاد نبینه یا میرفتیم بیرون...از جیم زدنای بعضی از درسها...من هنوزم همینجوریم وقتی سرکلاس خندم میگیره نمیتونم جلو خندمو بگیرم با وجود اینکه توی دبیرستان یه بار بخاطر همین که نمیشد جلوی خندمو بگیرم از کلاس اخراج شدم اما هنوز برای من درس عبرت نشده...خلاصه اینکه هنوزم وقتی عکسها و فیلمهای اون زمان رو میبینیم یه جوری میشم!!!یه چیزی بین خنده و گریه!!!..یادش بخیر چقدر زود گذشت و چه خاطرات خوب و بدی بجا موند از اون دوران...

[ شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 10:43 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

الان تواتوبوسم،دارم برميگردم خونه.امروزسركلاس زبان ماشين هيچي نفهميدم! اينجاكه خيلي برف مياداينقدر كه برف پاك كناي ماشين دائم روشن هستند و جاده كاملأخيس ولغزندست.بازفردا 5:30صبح بايدبيدارشم بيام ترمينال.نميدونم يادرسها سخته يامن تنبلم درهرصورت خدابخيربگذرونه...

 

 

[ شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 7:0 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

آدم گاهی باید دیوانگی کند شاید

گاهی خراب باشد اصلا

گاهی بمیرد

.

.

ولی مستانه...

 

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 7:50 AM ] [ سقوط آزاد ]

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تورا

به غم غربت چشمان خودم مي بنددم

من صبورم اما....

چقدر با همه ي عاشقيم محزونم

اما به يادهمه خاطر هاي گل سرخ

مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما....

بي دليل از قفسه كهنه شب مي ترسم

بي دليل از همه تيرگي تلخ غروب

و چراغي كه تو را از شب متروك دلم

دور كند ميترسم

من صبورم اما.....

اين بغض گران صبر چه مي داند چيست.؟

 

[ سه شنبه دهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 7:52 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

خدا لعنت کند کسی را که شلوار فاق کوتاه را مد کرد....

 

[ سه شنبه دهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 7:10 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

از پنج و نیم صبح میزنی بیرون دو ساعت تو راهی تا به کلاس ساعت هشت صبحت برسی..بعد همینطور پشت سر هم کلاس داری تا شیش عصر..باز از اونجا میای کنار جاده سوار اتوبوس میشی باز دو ساعت تو راهی تا میرسی به شهر و یکساعت دوباره تو راهی تا برسی خونت....وقتی میرسی هلاک میشی..اونوقت تازه یادت میاد ای بابا از دیشب شام دیگه هیچی نخوردی تا الان.."دریغ از ۲۵٪ لاغری" فورآ هرچی دستت رسید یکم میخوری..بعد یکم خوابت میگیره و میخوابی "فقط سه ساعت" و بعد مثل الان باز بیخواب میشی و قراره ساعت پنج صبح دوباره بری تا شب و کلی هم تمرین داری و کلی هم هنوز خسته ای...!!! باریکلا..آورین...آورین...یکی بگه الان من اینجا چیکار میکنم و چرا بیدارم !!!!!!!!!!!!!!!

 

[ یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 3:47 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

این حوالی،کسی هست

که بوی تازگی می دهد عطر تنش

                                   دستانش گرم است

و نگاهش کاش تا همیشه برای من بماند...

 

[ جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 10:36 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

بالاخره بعد از دوازده سال قطار شهری مشهد با سه واگن افتتاح شد!!!!...این پیروزی شرافتمندانه را به تمام ملت ایران تبریک میگوییم....

 

[ پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 6:57 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

دستهايم خالــــــي است و دلم غرق در آرزوها

يا به قدرت بيــــــــکرانت دستانم را توانا کن يــا

دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالی کـن ...

 

[ چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 5:12 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

جهان سوم جایی است که هر وقت سرعت اینترنت کم است، به جای تماس با پشتیبانی باید به تقویم نگاه کنیم که چه روز مهمی است...

 

[ دوشنبه دوم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 6:53 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

امروز فرصت شد به دوتا كاراساسي برسم.. اول اينكه بالاخره عصررفتم وموهامو كوتاه كردم و ازشر اون موهاي بلند راحت شدم والان حس ميكنم سبك ترشدم...و دومي اينكه چون جمعه سرم خيلي درد ميكرد و تا امروز زياد حال خوبي نداشتم رفتم تا فشار خونمو بگيرم..پرستار دستگاه رو گذاشت رو دستم وشروع كرد به گرفتن كه يهو ديدم چشماش گرد شد گفت سابقه فشار داري گفتم آره گفت تا چند ميومده گفتم پونزده گفت فشارت شده هفده وبا عجله رفت دكتر و صدا زد كه بيا مريض بد حاله..حالا من سرومروگنده نشسته بودم روي تخت...ولي تا اينو گفت خودم هم ترسيدم چون بنده خدا خالم با فشار هفده سكته كرد...فورآ دكتر اومد ومدام هي ميگفت نترس...آروم باش..استرست رو بريز دور..حالا من آروم بودما فقط يكم سرم يه جوري ميشد و تهوع داشتم  اما اينا خودشون اينقدر استرسي شده بودن كه به منم منتقل شد..گفتم من ديروز كه حالم بد بود قرص فشار خوردم..گفت برا همون اومده پايين..خلاصه اينقدرهي گرفت و گرفت تا اومد چهارده...بعدم گفت داروتو بخورو اگه حالت بد شد فورا بيا دكتر..باز نمك علنآ ممنوع شد اما غيرعلني خورده ميشه...وقتي تموم شد اومدم خونه انگار نميرفتم خيلي بهتربودم...

پی نوشت : امروز وبلاگم یکساله شد...تولدش مبارک...

 

[ یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 12:24 AM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب