|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
چرا من هربار که کلید موفقیت رو پیدا میکنم یکی قفل رو عوض میکنه!!!؟
[ پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ] [ 1:18 PM ] [ سقوط آزاد ]
گاهي براي رسيدن به آن چيزي كه دلت ميخواهد بايد خطر كرد...از مشكلات وغم ها و خطرهاي احتمالي نترسيد شايد همين چيزهاست كه باعث پيشرفتت خواهند شد... [ سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ] [ 8:55 AM ] [ سقوط آزاد ]
شماره رو اشتباهي گرفتم..بعد يك ساعت حرف زدن و خوش و بش كردن چون خيلي صداش شبيه شوهر خاله محترم بود ميگم خاله مريم همون دور و براست؟؟ ميگه اشتباه نگرفتي شما؟
[ دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ ] [ 9:41 AM ] [ سقوط آزاد ]
دنياي عجيبيه!! هر روز که از خواب بیدار میشي برای آینده ات برنامه های زیادی داری.. در طول روز اتفاقاتی برات می افته که فکر میکنی آینده ای که برای خودت داری زیاد جالب نیست!! دوباره عوضش میکنی؟؟؟ و فکر میکنی به آینده ای بهتر... گاهی اونقدر فکرت را درگیر آینده میکنی که فراموش میکنی در حال زندگی میکنی... حالا ارزشش رو داره که حالت را به خاطر آینده ای که نمیدونی هستی یا نه خراب کنی؟؟؟
[ یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ ] [ 8:39 AM ] [ سقوط آزاد ]
غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند... [ شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ ] [ 9:7 AM ] [ سقوط آزاد ]
اگر روزي گذشت و من بياد نياوردم كه به تو بگويم صبحت شكرين باد پس از پريشان حالي و سكوت من تعجب نكن و گمان نكن كه چيزي تغيير كرده زماني كه من به تو نگويم كه دوستت دارم و معناي آن اين است كه من تو را بيشتر دوست دارم... صبحت شكرين باد... اگر بسيار در مقابلم نشستي مثل مملكتي از بوي خوش و مرمر و چشمانم را از خوبيهايت فرو بستم و شكايت پيراهن معطر را ناديده انگاشتم مگوي كه احساست مرده است و گمان نكن كه قلب من از سنگ شده است دوستت دارم فراتر از عشق ولي بگذار كه تو را آنچنان كه خود ميخواهم ببينم صبحت شكرين باد....
پ.ن : ترجمه یک شعر عربی...
[ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ 8:17 AM ] [ سقوط آزاد ]
میگه شوهرم خیلی غر میزنه..وقتی دعوامون میشه بهش میگم قورباغه..میگم خوب تو اینجوری میگی فردا اونم یه حرفی میزنه تو ناراحت میشی...میگه خوب اونم جواب میده...به من میگه وزغ...!!!!
[ چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ ] [ 3:51 PM ] [ سقوط آزاد ]
آدم است دیگر . گاهی دلش می خواهد جمجعه اش را بشکافد ، مغزش را بيرون بکشد و محکم بکوباندش به دیوار رو به رو . صحنه ی وحشتناکی ست ... ولی خوب آدم است دیگر ...
[ یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 6:54 PM ] [ سقوط آزاد ]
دارم روي پروژم كار ميكنم.گوشيم زنگ ميخوره..شماره نا آشناست..ترديد دارم جواب بدم يا نه!!وصل ميكنم و ميگم بله..؟ يه صداي نازك پرازعشوه ازونور هي ميگه الوووووو.....ميگم بله باز هي ميگه ال.ووووو...متوجه ميشم كه منو با يه پسر اشتباه گرفته..ماشالا صداي ما هم كه ازخواب بيدار ميشيم فقط ميشه صداي حاج آقا محسني.. ميگم بفرماييد با يه لحن خاصي ميگه نميدونم تو اوني هستي كه من ميخوام..!!!چندشم ميشه احساس ميكنم ميخواد چرت بگه ميگم اشتباه گرفتي خانم و قطع ميكنم...باز زنگ ميزنه ..خاموش ميكنم...ديگه از دست دخترها هم آدم آسايش نداره... پی نوشت : روز جمعه اس و خیلی دلم گرفته...
[ جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 7:50 PM ] [ سقوط آزاد ]
عکسشو نشون میده و میگه سه تا بچه داره که همشون دختر هستند یه بار با دوست پسرش پلیس راه گرفتنشون...!!! هنگ میکنم و میپرسم این یعنی چی اونوقت؟برام قابل هضم نیست...من که هنوز مجردم میگم دوست پسر داشته باشم فردا عذاب وجدان دارم پیش اون..حالا این بچه هاش بزرگن اونم دختر که مادر الگوی دختره باز با دوست پسراش مسافرت میره...!!!! میگه آه بریز بیرون این طرز فکر فسیل شدت رو برو دنبال عشق و کیفت دنیا همینه...تو خودتو از بین بردی همه مثل تو نیستن......!!!مردم جونشونو دوست دارن...وقتی میبینی از نظر روحی کسایی که باید تامینت کنن نمیکنن چه همسر و چه خونواده میری دنبال کس دیگه...وگرنه فکرت که هیچ خودتم فسیل میشی...!تو دلم میگم راست میگی خیلی وقته فکرم فسیل شده هرکی دیگه جای من بود الان کمتر از پنج تا دوست پسر نداشت اما کیه که دلسوزت باشه و فقط برای خودت بخوادت...!!!
[ جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 8:13 AM ] [ سقوط آزاد ]
چقدر برنامه ها داشتم برای امشب که اين نشون ميده هنوز اندك ذوقي برام باقي مونده ،اما مصادف شد با ایام خوش يمن امتحانات پایان ترم و گل بارون کردن کارنامه... حالا هم كه ديگه اینقدر دارم غم توشه که عاشقی توش فراموشه....نميدونم شايد اين اخلاق خوبي باشه شايدم بد كه اينقدري كه دوست دارم براي ديگران هديه وجشن بگيرم و شاديشون رو ببينم هيچوقت براي خودم دوست نداشتم... یکسال دیگه هم با همه خوب و بدش گذشت..اتفاقهاي زيادي طي اين يكسال افتاد كه شايد گفتنشون اينجا درست نباشه ،گاهي زندگيم اينقدر شور ميشد كه فشارم ميرفت بالا واز همه چيز سير ميشدم كه اينو از نوشته هام ميشد فهميد و گاهي اينقدر بي تفاوت و بي مزه كه مجبور به گفتن دروغهاي شيرين و اميدواري هاي واهي به خودم يا اطافيانم ميشدم تا به حالت نرمال برسم ...با اين حال آخر نفهمیدیم دارم بزرگ میشم یا کوچیک...!!!چون هنوز برای بعضی چیزا بچه ام و برای بعضی چیزای دیگه به قول مامان گفتنی اگه ازدواج کرده بودم الان پنج تا بچه داشتم..!!!!در هر صورت تموم شد با تمام پستي و بلنديش و الان دوازدهم تير ماه تولدخودم و مامان خانم عزیزم هست..پس *تولدمون مبارک*...امشب ميخوام از خدا بخوام فردايي روشن رو برامون رقم بزنه...يه فرداي خوب...فردايي پر از خوشبختی و موفقیت...يعني يه روز خوب مياد...؟!!! به نظرتون امشب من چند سالم شد...؟!
[ شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 10:27 PM ] [ سقوط آزاد ]
نه آنقدر دوری که از یاد روی نه چنان نزدیک که باور شوی. رهایم کن... خلاصم کن از این فاصله های درد...
[ چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ ] [ 9:53 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||