|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
راستی چه شد که این همه دور شدی از من..؟! هرچه می گردم آخرش می رسم به آن شبی که در خواب، بوسیدم چشمهایــــت را * همان شبی که از تــــو هیچ نمانده بود جز یک جفت چشم...! که صدایِ پر از بغضـــت را می رساند به گوشهای من...!
[ پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ] [ 12:25 PM ] [ سقوط آزاد ]
هـر وقت کم می آورم [ چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ] [ 1:56 PM ] [ سقوط آزاد ]
دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي داردکسي که تورا دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين. . .در نهان، به آناني دل ميبنديم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آناني که دوستمان دارند غافليم، شايد اين است دليل تنهايي ما...!!!
[ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ ] [ 9:34 PM ] [ سقوط آزاد ]
آدم ها همه می پندارند که زنده اند! [ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ ] [ 2:40 PM ] [ سقوط آزاد ]
چرا باید درس بخونم ..!!!که چی بشه!!به عشق کی!!به عشق چی..؟!! واقعا خسته و دلزده شدم از حرفهای آدمای نفهمی که فقط جلوی دماغشون رو میبینن.میرم انصراف میدم.
[ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 7:12 PM ] [ سقوط آزاد ]
دارم یک فرم پر میکنم ،کنارم ایستاده و به دستام خیره شده..دیگه دلش طاقت نمیاره و میپرسه دستات چرا اینقدر زخمی ان؟میخندم و میگم خود زنی کردم...! میگه نه جدی واسه چی اینطوری شدن؟شروع میکنم به توضیح دادن..این یکی با شیشه بریده..این یکی رو ....اون یکی...!!! از روی دلرحمی میگه حالا خوب میشه جاشون..؟ میگم مثل دل شکستن میمونه دیگه شاید به ظاهر خوب بشه و خونی نیاد اما جاش میمونه..
[ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 1:0 PM ] [ سقوط آزاد ]
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبـــــــــــح باز باشد.. . پی نوشت : اینو روی در کمدم توی خوابگاه با ماژیک مشکی نوشته بودم... [ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 1:27 AM ] [ سقوط آزاد ]
تنهــــــــــایی، [ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 1:14 AM ] [ سقوط آزاد ]
همیشه حس میکردم مردها این چیزا رو نمیفهمند یعنی از درکش عاجزند.. مهر و محبت و عشق براشون مسخرست..اصلا این چیزها با روحیه خشن مرد سازگار نیست..!! نمیدونم شاید بخاطر اینکه توی مردها بزرگ شدم و از این چیزها زیاد دیدم ... واژه "دوستت دارم " زیاد شنیدم اما هیچوقت دوست داشتن یک مرد و ابراز علاقش رو قلبآ باور نکردم..به نظر میاد که برای خواسته هاش به این کلمه نیاز بود و چه راحت "دوست داشتن " رو به بازی گرفتیم غافل از اینکه بدونیم چطور با همین کلمه به ظاهر ساده طرف رو نابود میکنیم.من هنوزم این حس رو دارم اما جایی نوشته هایی رو خوندم که درد داشت احساس نیاز عاطفی به شدت توش پیدابود..به قول یکی از دوستان که توی کامنت ها خیلی حرف قشنگی زده بود..." تا به این سن که رسیدم متوجه شدم همه ادما رو ندیدم که بخوام بگم فلان جنسیت فلان جور وهمه مثل هم هستند."..شاید لازم باشه کمی توی افکارم تجدید نظر کنم...!
[ یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:36 AM ] [ سقوط آزاد ]
مگر نمی گویند هر آنچه دیده بیند دل کند یاد...؟ تــــــو که دوری برای چشمهای ِ من پس چرا دلم هر لحظه و هرلحظه تــــو را طلب می کند...!؟
[ شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 2:30 PM ] [ سقوط آزاد ]
با من امشب چیزی از رفتن نگو !نه! نگو : من به پایان می رسم از کوچ تو ...
[ جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 1:7 PM ] [ سقوط آزاد ]
خوابهای ترسناک میبینم بیدار که میشوم، احساس غربت میکنم..
[ پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 4:37 PM ] [ سقوط آزاد ]
مـــــــــــــرد است دیگر...
[ چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ ] [ 10:56 AM ] [ سقوط آزاد ]
بی خیالِ بی تابیِ هر شب من تــــو که خوب باشی، تـــو که بخندی صدای خنده هایــــت می آید تا همینجا و می رسد به گوشهای ِ من...! و من غرق شادی خواهم شد... [ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 8:11 PM ] [ سقوط آزاد ]
توی فکرم که یک انگیزه خوب به همین زودیها بیارم توی زندگیم..!!! از این یکنواختی و غم و غصه خسته شدم.شاید این فقط در حد یک فکر باشه..اما دیدم بهتره ذهنم رو به یک هدف دراز مدت مشغول کنم.هدفی که برام آزاری نداره هرچند شاید برام مثل یک غم شیرین بشه اما با این حال دوست دارم که باشه..چیزی که شاید بخاطر اون ادامه زندگی برام قابل تحمل تر باشه..شاید زندگیمو شیرین کنه و باعث بشه براش بیشتر تلاش کنم.نمیدونم شاید بشه تمام امید من به زندگی شاید بشه همه زندگی من..!!!
[ دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 8:19 PM ] [ سقوط آزاد ]
خسته ام بس که پنهان کردم دوست داشتنــــت را...! من بدهکارم به دلم بخاطر تمام لحظه هایی که محکومش کردم به سکوت...! [ یکشنبه یازدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 2:31 PM ] [ سقوط آزاد ]
لبخندم نیمه تمام ماند وقتی حس تلخ رفتن تو را احساس کردم..
[ جمعه نهم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:38 AM ] [ سقوط آزاد ]
ما گول خوردیم وقتی گفتنــد: "سلام - سلامتـی میاورد" از همـــــان روز که بـه عشـق گفتیـم: "سلام" تا بـه امـروز تب کـرده ایم! چـه ســـلامی - چه علیکی خـدا خیرتان دهـد! مـا جـوابی هم از عشـق نگرفتیــــم...!!!
[ سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ] [ 7:48 PM ] [ سقوط آزاد ]
بد شانسی اینه که وقتی دیروز کلاست تموم شد با وجود اینکه صبح روز بعد کلاس داری برگردی خونه و حدودآ ساعتهای سه صبح قوچان زلزله بیاد و درست همونجا که تو میخابیدی شیشه بیوفته پایین و بشکنه و تو اونجا نباشی و از همه مهمتر اینکه نمیری.شانسم با ما یار نیست.
[ یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:0 AM ] [ سقوط آزاد ]
زندگی من سرشار از فراز و نشیب هایی است که جز با وجود تو نمی توانم از آنها گذر کنم! زندگی من سرشار از خوبی ها و بدی هاست ... زندگی من سرشار از راستی ها و ناراستی هاست ... زندگی من سرشار از عشق و دوستی ست و این تویی که با لطف و مهربانیت مرا آگاه می سازی تا خوب را از بد ... گناه را از ثواب ... عشق را از نفرت ... حقیقت را از دروغ و صداقت را از تزویر تشخیص دهم .معبودا به خاطر این لطف و کرمت شکر...
[ پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:55 PM ] [ سقوط آزاد ]
بلندترین شب سال.. با یک فنجان چای، یک تن خسته و یک آهنگ غمگین به پایان میرسد..
[ پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ] [ 12:9 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||