|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
با یه برنامه تقریبا از پیش تعریف شده خونه من دور هم جمع شدیم..شب خوبی بود.هرچند خسته بودم اما کنار هم تا نزدیک صبح بیدار موندیم و کلی خندیدیم.حدود دو سالی بود فرصت نمیشد این دوستای قدیمی رو ببینمشون!! با این حال خوش گذشت.آخر کار هم چندتا عکس گرفتیم.حالا عکسهای فشن منی که همیشه ساده بودم رو هرکی میبینه باور نمیکنه این من باشم!!!!! کلا خوبه آدم گاهی متفاوت باشه... [ یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ ] [ 2:12 PM ] [ سقوط آزاد ]
چه تراژدی غمناکی است برای کسی که همه کس توست هیچکس نباشی...
[ چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 7:1 PM ] [ سقوط آزاد ]
یه وقتی فراموشی یک بیماری بود مثل الان نعمت نبود!!
[ سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 11:9 AM ] [ سقوط آزاد ]
هـیچ دردی را دوا نکـــرد زمـان *شکستن تاوان سختی بود برای من...
[ چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 2:50 PM ] [ سقوط آزاد ]
هیچ کس، کسی را که می خواهد پیدا نمی کند...ما انسانها یادیر به هم می رسیم، یا آنقدر زود که نمی فهمیم... * کسی جواب این معما رو میتونه حدس بزنه؟!
[ سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 3:25 PM ] [ سقوط آزاد ]
وابستگی هایم وام های کوتاه مدتی هستند با بهره های سنگین...
[ دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 7:27 PM ] [ سقوط آزاد ]
پاییز شاید برای دونفره ها پادشاه فصل ها باشه اما برای آدمهای تنها خیلی دردناکه ! مثلا یه نمونش خود من..دم دمای غروب که میشه و صدای کلاغها که در میاد و هوا رو به تاریکی میره یه استرسی میگیرم که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم!! اینجور وقتها اصلا دوست ندارم تنها باشم.خیلی حس بدیه یه نگرانی بدی میامد سراغم! نمیدونم من فقط اینجورم یا دیگرانم همینطورن!!!
[ یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:28 PM ] [ سقوط آزاد ]
همین که تو می دانی "دوستت دارم" کافیست ... بگذار خفه کند خودش را دنیـا....
[ شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 8:12 PM ] [ سقوط آزاد ]
زندگی با یک مشت افکار کپک زده و تاریخ گذشته سخت است !!! وقتی اجبار به زنده بودن و زندگی کردن باشد پس فرقی نمی کند اینجا باشم یا آنجا...
[ پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ ] [ 12:51 PM ] [ سقوط آزاد ]
رسيدن،
[ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 11:22 PM ] [ سقوط آزاد ]
آره درسته ما محکوم شدیم به اطاعت از خیلی چیزها توی زندگی که باب میلمون نیست! محکوم شدیم که بپذیریم چیزهایی رو که شاید ته قلبمون به اون راضی نباشیم! یک نمونش همین ازدواج هست. این روزها دائم با خودم درگیرم.سر و گوشم پر شده از حرفهای کسایی که هیچکدوم حرف دل آدمو نمیفهمن! این روزها دائم برای فرار از خودم!! از خونوادم!! از این زندگی اجباری!! از این حرفهای دو زاری!!! و از این جو سنگین که همش حرف ازدواج و زندگی متاهلی هست خیابون متر میکنم! میدونم دیگه التماس کردن و لج کردن فایده نداره. بعضی راهها رو باید رفت حتی وقتی نمیدونی تهش قراره به چی ختم بشه!...شب روز دارم با این دل لعنتی کلنجار میرم و سرش رو با امیدهای واهی کلاه میذارم که بتونه راحت تر قبول کنه که ازدواج برای من اسارت نیست و اون هم جزئی از زندگی آدماست و خوب یا بد ..دیر یا زود..باید پذیرفت و رفت... * لطفا نصیحت نکنید شما هیچکدوم جای من نیستید.
[ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:51 PM ] [ سقوط آزاد ]
کلا من با حسابدار جماعت مشکل دارم.البته نه با همشون اونایی که بی مسئولیت هستند و مردم و معطل میکنند و دنبال یلالی میرند.اون از حسابدار کاردانی و اینم از حسابدار اینجا!! دیروز یک ساعت من رو الاف نگه داشته بود که رفته بود غذا کوفت کنه! هرچقدر منتظر شدم نیومد.اخر دیگه کاسه صبرم لبریز شد و اومدم به همکار بغلیش گفتم غذای امروز چی بوده؟گفت عدس پلو.. گفتم یه خبر از این آقا بگیرید نکنه پریده توی گلوش خفه شده؟ گفت نه احتمالا مرده!!!!!! ..با حرف این و دانشجوهایی که اونجا بودن فهمیدم ایناهم دل خوشی نداره.... خلاصه یه لبخند به یکی از اساتید عزیر که توی حسابداری هم کار میکنه تحویل دادیم و اون به سرعت کار مارو انجام داد ( البته این قسمتش شوخی بود کار ایشون از بزرگواریشون بود چون واقعا معطلم کرد.) اونجا بود یاد حرف یه بنده خدایی افتادم که میگفت برو یه لبخند بزن نصف شهریه رو برات کم میکنند! منم گفتم چطوره قهقهه بزنم کلا شهریه رو کم کنه!!! (یادش بخیر)
[ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:7 AM ] [ سقوط آزاد ]
بعضي وقتا آنقدر دلتنگ کسي ميشي...
[ سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:30 PM ] [ سقوط آزاد ]
وقتی اولین بار کسی رو میبنی و حس میکنی که عوضیه شک نکن!!!!بعدا دلائل و مدارکش جور میشه!!! *دلم نوشابه سیاه میخواد بد رقم...
[ دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ ] [ 2:55 PM ] [ سقوط آزاد ]
نوشته هایم را می خوانی ... و می گویی : چه زیبا! راستی ... دردهای آدمها زیبایی دارد...؟!؟!؟
[ دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ ] [ 2:33 PM ] [ سقوط آزاد ]
لج می کنم ، بد اخلاق میشوم ، دست خودم نیست ، ساعت و زمان هم ندارد ، تو که نباشی زندگی به کام من تلخ می شود... *دلم تنگ شده بود.
[ دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:38 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||