چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

امشب باز چه دلتنگم...

دوباره با خودم خلوت مي‌كنم...مي‌روم گوشه اتاقم...پشت ميز...تكيه به ديوار، كز مي‌كنم ...

اينجا غار تنهايي من است...و فكر مي‌كنم...

به تمام آدم‌های زندگیم...

تمام آنهایی که آمدند و رفتند...تمام آن هایی که آسان آمدند و آسان رفتند...

...و به تو فکر می کنم...

تنهایی درد بدیست...خیلی بد...اما بی کسی بدتر...و من بی کس ترینم ..

[ سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 2:20 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

همه می خواهند به بهشت بروند ...اما نمی خواهند بمیرند...بهشت رفتن جرات مردن می خواهد...

 

[ یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۹ ] [ 12:36 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني..

شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني،

آه باران من سراپاي وجودم آتش است..

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کنی...

پی نوشت: از ناملایمات روزگارم پر از بغضم امشب ، ای کاش باران ببارد...

 

 

[ چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ ] [ 10:53 PM ] [ سقوط آزاد ]

من باید خودمو بپوشونم تا تو دینتو حفظ کنی وبه فساد و گمراهي كشيده نشي...من بايد تو گرماي طاقت فرساي تابستون مانتوي ضخيم و چادر سياه سركنم كه تو دينت به خطر نيوفته...من بايد توي جمع نخندم و شاد نباشم مبادا تو لبخند وصداي خنديدن منو ببيني يا بشنوي و به بيراهه كشيده بشي...من بايد نگاهم روي زمين باشه كه تو چشمت به چشم من نيوفته و دلت نلرزه...من بايد با صداي بلند حرف نزنم يا آواز نخونم كه مبادا تو از صداي من حالت منقلب بشه و...من بايد حتي توي خونه لباس آستين بلند بپوشم مبادا پدرم يا برادرم دستامو ببينه...من بايد بشينم تا موهام مثل دندونام سفيد بشن و به هيچ پسري ابرازعلاقه نكنم مبادا اون از راه بدر بشه...من بايد با يكي ازخواستگارهام جواب بدم بدون هيچ شناختي چون آشنايي قبل ازدواج يعني "چه دختر منحرفي"...من بايد علايق وخواسته هامو توي خودم بكشم تا تو راهت كج نشه... من بايد فقط گردي صورت و تا مچ دست و پام ديده بشه تا تو نگاهت پاك باشه...من بايد از لذت هاي دنيام بگذرم و مدام در هراس باشم از ترس تهمت وافسرده باشم تا تو رسالتت روكامل نگه داري...و هزار بايد ديگه كه من "بايد" رعايت كنم تا تو دينت، نجابتت، انسانيت و شرفت به خطر نيوفته...آره همه انگشتهاي اشاره به سمت منٍ "زن "هست وهمه بايد ها مال منه ،تو راحت باش ولذت دنياتو ببر...

پی نوشت:لطفا اگر درک این مطلب رو ندارید نظر نذارید...

پاسخ به نظر خوانندگان مخالف اين مطلب...

به نظر شما اين چيزهايي كه با عنوان "شئونات اسلامي"ازش ياد ميكنيد زياد سخت نيست؟!!!با اسامي مستعار نميدانم شما آقا هستيد يا خانم !!اگر آقا هستيد كه تكليف روشن است در فصل جهنمي تابستان يك تيشرت نازك ركابي مانند و شلوارك بالاي زانو ميشود شئونات اما اگر خانم هستيد پس ميشود يك چادرو6 لايه كفن سياه ديگرميشود علاج كار...برايم جالب است كه زنها خود خفت را با دل و جان مي پذيرند و ازعذاب دنيوي با هزار درد و مرض ، پوكي استخوان ،عرق سوز، افسردگي و... لذت ميبرند بدون اينكه توقعي داشته باشند كه مردان هم كمي رعايت كند... پس نبايد بگوييم حجاب مصونيت است بايد اينطور گفته شود نجابت و انسانيت مصونيت است نه حجاب..."ای کاش مردهایمان پرده حیای جلوی چشمهایشان را نمی دریدند تا آن وقت اینطور زنان را مجرم نمیدانستند که به انحرافمان کشیدند"...من منكر دين نيستم ،من شعور آدمها و ظلمي كه به زن ميشود را ميگويم...مگر كشورهاي ديگر دين ندارند !!اما آيا مشكلاتي كه يك زن در اينجا دارد را دارند؟!!!افراط و تفريط حكايت مرد و زن است...چرا مرد آزاد هست با هر چند تا كه بخواد باشد اما زن اگر با مرد ديگه اي برود ميشود خيانت و زنا و مجازات سنگين!!!! آيا اين عدالت است بين زن و مرد!!! پس عقل سليم چه ميگويد؟!!ميگويد زن احساس ندارد!!!زنده جان نيست!! گرما نميفهمد!! عشق نميفهمد!! شادي نميفهمد!! هيچ خواسته و توقعي از دنيا نبايد داشته باشد!!! فقط بشوید ..بپزد...بزايد...بزرگ كند...خفت تحمل كند و بايد تابع امر ديگران باشد؟!!...چرا براي ازدواج يك دختر بايد حتما پدر رضايت دهد يا پدر بزرگ اما يك پسر آزاد است فقط يك شهود لازم است...براي گرفتن پاسپورتم اجازه محضري پدر لازم است اگر نبود همسرم اين يعني "زن" از درجه آدميت ساقط است يعني اينكه مثل برده اي هستي كه تا اربابانت اجازه ات را ندهند حق خروج از كشورت را هم نداري...و هزاران مشكل ديگر... اينها هنوز يك مورد از هزاران تفاوت و تبعيض بين زن و مرد هست!!!منكر مشكلات مردان نيستم و يك طرفه هم جريان را نميبينم اما خود قضاوت كنيد!!! پس بیاییم درك و فرهنگ خودمان را بالا ببريم اگر مرحم نيستيم لااقل استخوان لاي زخم هم نباشيم...ممنونم از همه دوستان عزيزی كه مايه دلگرمي و اميد بودند...

پی نوشت: دوستان عزیز بحث برای این مطلب آزاد است ...

[ یکشنبه بیستم تیر ۱۳۸۹ ] [ 2:20 PM ] [ سقوط آزاد ]

و چه راحت نقاب هایشان را عوض می کنند در روز..... و من چه بهت زده می نگریستم به آنها وقتی شب هنگام چهره ی واقعیه بی نقابشان را دیدم.... باید چراغ ها را خاموش کرد و روی برگرداند تا ناکسان نقاب بر دست گیرند و بروند .....

[ شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 2:5 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

کی گفته حتما" باید بمیریم که بریم برزخ؟!
برزخ همینجاست!
همینجا که من الان ایستادم!
همینجا که نمی دونم تکلیفم چیه!
همینجا که با خودم در گیرم! خسته شدم..
دلم نمی خواد به هیچی فکر کنم !
دلم نمی خواد انتظار بکشم که ببینم اخرش چی میشه!
می خوام بی خیال باشم..
می خوام هیچ حرکتی نکنم...وقتی من هر کاری می کنم بی فایده اس چرا باید خودمو اذیت کنم؟!
دیگه برام مهم نیست!
به درک...هر چی می خواد بشه بذار بشه!

 

 

[ چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 8:1 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

امروز

با لبخندی آغاز شدم ،

فردایم شتابناک می آید ...

تا از پیشانی ام..

شکوه بودن را بخواند..

برای کبوترها ..

با دستایم

سایبانی مي شوم..

و هر صبح در گوش باغچه که بی تاب

مانده است..

سرود شکوفایی مي خوانم

که قدرت زیستن در اندیشه ام،

به زلال آب می ماند !

مهم ترین روز زندگی ام آن روزی است که امروز طلوع می کند ...

امروزم زیبا و جاودانه ...... 12  تير تولد من و مامان عزیزم مبارك.......

 

پی نوشت ۱: الان تازه شد ۱۲ تیر ماه ۱۳۸۹و من بغض عجیبی دارم نمی دونم چرا !!!دلم خیلی گرفته.

پی نوشت ۲: من و مادرم توی یک روز و یک ماه متولد شدیم...

 

[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 7:0 AM ] [ سقوط آزاد ]

امروزعصر يكي از دوستان خيلي قديمي و خواهر محترمشون تشريف فرما شدن براي ديدن روي ماه اينجانب...و از اونجا كه سركار خانم خودشون را مادر شوهر بنده ميدونند، پذيرايي نسبتاَ مفصلي از ايشون و متعلقات بجا آوردم ...

كلي صحبت از گذشته ها شد كه با هم درس ميخونديم و دوست بوديم..اگر اشتباه نكنم كلاس چهارم دبستان بود كه هم كلاس بوديم و تا به الان كه سالها از اون وقتها ميگذره و اون 5-6 سالي هست ازدواج كرده و زندگي رو با تمام پستي و بلنديش ميگذرونه...گرم صحبت از زندگي خودشون وازدواج بنده بوديم كه دربين حرفهاش با خواهر محترمه به بنده توصيه اكيد كردند كه ازدواج معايبش ازمحاسنش بيشتر هست و تا ميتوني از اين امر خطير و برگشت نا پذير اجتناب كن ومن هم دائم با لبخندي ازسر ناچاري و نا اميدي برحرفهاي ايشون سر تائيد فرو مياوردم ...

و در این بین بيشتراز پيش بر دل نگراني ها و افكار منفي بنده نسبت به آينده و زندگي مشترك و فرد مورد نظرافزوده شد و الان كه چند ساعتي از رفتنشون ميگذره هنوز در فكر اين هستم كه با شرايط فعلي جامعه ما وبا ديدگاهها، افكارو خواسته هاي (پسران و دختران امروزي) كه با يكي دو نسل قبل زمين تا آسمان عوض شده اند آيا جايي براي خوشبخت شدن من كه به لطف خواستگار محترم لقب دختر سنتي هم به القابمان جديدا اضافه شده است، وجود دارد !!!فکر نکنم...

[ دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ ] [ 2:23 AM ] [ سقوط آزاد ]

زندگی من مثل یه پازل شده

یه پازل قروقاطی

که تیکه های اصلی ش گم شدن

هر جوری که میخوام درستش کنم نمیشه !!

نمیدونم باید چی کار کنم که اون تیکه ی لعنتی گمشدش رو پیدا کنم....

[ یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ] [ 4:45 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

کاش امتداد لحظه هایم تکرار همیشه با تو بودن بود.

پس همیشه سایه سرم باش،

 چرا که وجود پر مهرت شوق زندگی من است...

تمام زیبایی های دنیا را با یک نگاه خسته ات عوض نخواهم کرد پدر...

روزت مبارك...

 

 

[ پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ ] [ 2:3 AM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب