|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
از حقیقت های تلخ خسته ام …
[ یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:6 PM ] [ سقوط آزاد ]
در حیرتم از مرام این مردم پست.. مردم زنده کش مرده پرست.. تا هست به غفلت بکشندش به جفا.. تا رفت به عزت ببرندش سر دست... پی نوشت: این شعر روی تحقیق یکی از بچه هابود توی دوران دبیرستان که دبیر با خوندنش رفت تو خودش...
[ شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:38 PM ] [ سقوط آزاد ]
کاش فقط یک نفر روداشتم که میتونستم مونس خودم بدونمش و خیلی راحت دردم رو بهش بگم نه برای گذاشتن راه حل پیش پام فقط برای کمی سبک شدن...دوستام میگن تو خیلی تو داری اما چه میدونن که من از تو دارم داغون میشم....احساس میکنم روحم توان تحمل سنگینی این بار رو نداره....دارم کم میارم...
[ جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
دلتنگیهایم را به رود اگر بگویم می برد با خود, هراسم اما از دریا ومرگ ماهی هاست..... [ جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 7:26 AM ] [ سقوط آزاد ]
پدرم : من می دانم چه رنجهایی برای من کشیدی. من می دانم که با چه سختی هایی نیازهای من را برطرف کردی ، پدرم قسم به تمام روزهای سرد و گرم که برایم زحمت کشیدی دوستت دارم و خیالت برایم تکیه گاه است ، روزت مبارک ای تکیه گاه محکم من . . .
[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:10 PM ] [ سقوط آزاد ]
من برای آنکه چیزی از خود به تو بفهمانم جز چشمهایم چیزی ندارم!
[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 12:13 AM ] [ سقوط آزاد ]
ما آدمها موجودات عجیبی هستیم وقتی میگوییم تنهایم بگذار یعنی ، بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم . . .
[ دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:33 PM ] [ سقوط آزاد ]
حدود يك ماه و اندی پيش دقیقآ "۱۸-۲-۹۰" ماهي كوچكي كه براي عيد خريده بودم از طبقه سوم ، پشت پنجره به پايين افتاد اما زنده ماند و كارگراني كه كار ميكردند آن را داخل يك ظرف لپ لپ انداختن آن هم با آب كلردار و باز هم زنده ماند. بعد ظرف را بردن و توي حياط گذاشتند و با وجود مقدار كم آب با توجه به كوچكي ظرف ورفت وآمد انواع و اقسام گربه و گرماي وحشتناك آن چند روز به حدي كه بعد يك هفته فقط سرماهي زير آب بوده و به زور نفس ميكشيده باز هم زنده مانده...خیلی دنبالش کشتم اما اثری از او نبود و همه به من میگفتند ماهی من مرده اما هیچوقت باورم نشد تا اینکه بالاخره بعد يك هفته توسط پسربرادرم پیدا شد.. واكنون ماهي من زنده است و من هنوز در عظمت و قدرت خدا مانده ام كه چطور يك ماهي كوچك چهار بار از مرگ حتمي نجات پيدا كرده است!!!و به این باور رسیدم گر نگهدار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد... بعدآ نوشت :ماهیم امروز مرد...
[ یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:46 PM ] [ سقوط آزاد ]
گاهي فكر ميكنم من به اندازه تو توان اينهمه سال بي مهري همسرم را خواهم داشت!!!! ترجيح ميدهم تا آخرم عمرم مجرد بمانم...
[ شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:46 PM ] [ سقوط آزاد ]
نردبان دلم شكسته است،ميشـود براي من كمـــــي دعا كنــي؟ يا اگر خـــــــدا اجازه ميدهد، كمي به جاي من خدا خدا كنـــــي؟ راستش دلم مثل يك نماز بين راه، خسته و شكســــــته است.. ميشود براي بيقـــراري دلم سفارشي به آن رفيق{خدا} كنــي؟ پی نوشت : زنده ام اما هنوز تب دارم زیاد...نم نم بارونم میاد..
[ پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:45 PM ] [ سقوط آزاد ]
تب شدید، معده درد، تهوع، تنگی نفس، بی قراری، حس تنفر از همه چیز و همه کس...به این حال چی میگن!!! اینقدر تب دارم که توی این تابستون جهنمی حس میکنم مثل یک کوره دارم آتیش میگیرم ...
[ پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 3:17 AM ] [ سقوط آزاد ]
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
[ چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 4:4 PM ] [ سقوط آزاد ]
داخل ساختمان روبرويي كه هنوزدرمرحله مقدماتي بسر ميبرد و ساخت و سازدارد و هنوز درو پيكر درست و حسابي هم ندارد هرروزصداي آهنگ كردي قوچلندي مي آيد وكارگران شروع ميكنند با استمبلي ضرب زدن و رقصيدن*استمبلي اگر تلفظش را صحيح گفته باشم به همان چيزي ميگويند كه داخلش گچ درست ميكنند. [ سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 12:54 PM ] [ سقوط آزاد ]
وقتی فکر میکنم به روزها و سال های گذشته ام انگار دلم تنگ میشود برای کـــــــهنگی آن افکاربرای احــــــساس های پوچی که زندگی ام را در عین نابودی در چنگ گرفته بود... پ ن : خیلی زودتر از آن چیزی که تصورش را میکردم همه چیز پایان یافت!
[ یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 3:59 PM ] [ سقوط آزاد ]
آیین = رسم فراموشی...
[ شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:9 PM ] [ سقوط آزاد ]
به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی! [ جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 5:35 PM ] [ سقوط آزاد ]
حکایت من و تو حکایت آسمان و زمین است که فرسنگ ها دوریم از هم و انگار نزدیکیم... فقط چیزی شبیه رعد وبرق است که مارا به هم می رساند .. احساس میکنم چیزی با من عجین میشود که تمامٍ من است شاید . . .جای خالی . . . همین باشد... پی نوشت : این احساس زودگذر را دوست دارم...
[ پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 4:54 PM ] [ سقوط آزاد ]
امروز به پایان میرسد از فردا برایم چیزی نگو ! من نمیگویم : فردا روزِ دیگریست فقط میگویم: تو روزِ دیگری هستی … تو “ فردایی ” همان که باید به خاطرش زنده بمانم …
[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:1 AM ] [ سقوط آزاد ]
نگاهم را که به ازدحام خلوت چشمانت کوک می زنم، میان سلول هایم ریشه زدي بدون آنكه بداني... [ دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 10:53 PM ] [ سقوط آزاد ]
من باور دارم که دو انسان از قلبشان بهم متصلند و مهم نیست که چکار میکنند، که هستند و کجا زندگی میکنند..اگر مقدر شده که دونفر باهم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت...
[ شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:32 PM ] [ سقوط آزاد ]
هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم
[ جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 12:40 AM ] [ سقوط آزاد ]
آدمها عطرشان را با خودشان میآورند جا میگذارند و میروند..
آدمها میآیند و میروند ولی توی خوابهایمان میمانند..
آدم ها مي آيند و مي روند ولي ديروز را با خود نمي برند..
آدم ها مي آيند خاطره هايشان را جا مي گذارند و مي روند..
آدم ها مي آيند تمام برگ هاي تقويم بهار مي شود مي روند و چهار فصل پاييز را با خود نمي برند..
آدمها وقتی میآیند موسیقیشان را هم با خودشان میآورند و وقتی میروند با خود نمیبرند..
آدم ها مي آيند و مي روند ولي در دلتنگي هايمان.. شعر هايمان.. روياي خيس شبانه ي مان مي مانند ..
جا نگذارید هر چی میآورید را با خودتان ببرید. به خواب و خاطره ي آدم برنگردید آدمهای گیج ِ سر به هواي لعنتي ...
[ چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:40 PM ] [ سقوط آزاد ]
اگردر اين دنيا کسي است که با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشود و قلبت آبرويت را به تاراج مي برد. مهم اين نيست که او مال تو باشد، مهم اين است که باشد. نفس بکشد، زندگي کند و از زندگيش لذت ببرد...
[ چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 12:38 AM ] [ سقوط آزاد ]
تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
[ دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:29 PM ] [ سقوط آزاد ]
امروز صبح وقتي تو راه رفتن به اون خراب شده يه سگ با ماشين برخورد كرد و من چون جلو نشسته بودم اون صحنه رو ديدم و بدون اينكه دست خودم باشه داد زدم و بعد به حدي بهم ريختم كه با وجود اون همه غروري كه داشتم دو ساعت تموم بدون توجه به اطرافم تا خود دانشگاه اشكام میومد تا اونجا كه مجبور شدم به خاطر پف چشمام عينك بزنم تا كسي متوجه این جریان نشه اون وقت بود كه فهميدم من چقدر داغون شدم....
[ یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 10:51 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||