|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
باد اسب است
[ شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ] [ 1:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
. . . تکرار شو شاید ما سهم هم باشیم....
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 11:9 PM ] [ سقوط آزاد ]
ابن چند روز اصلا حال خوبی ندارم.....نه روحی نه جسمی....دیشب تا اومدم شیشه آب رو بزارم یخچال چنان تپش قلبی گرفتم که هم خودم ترسیدم هم دوستم...فورا گشتم و یه قرص تپش قلب که قبلا داشتم رو خوردم اما تا صبح نتونستم از ترس اینکه طوریم بشه درست بخوابم....از دیروز عصر بگم که خیر سرمون رفتیم توی شهر بگردیم دلمون باز بشه...رفتیم کافی شاپ شیر مور بستنی خوردیم و برگشتنی سر ایستگاه نشستیم منتظر اتوبوس دانشگاه که یاد گذشته ها افتادیم و همونطور که توی ایستگاه نشسته بودیم هردومون گریمون گرفته بود ...بعد از اونجایی که صبح یکی از بچه ها امتحانی روی چشممون خط چشم کشیده بود...تا گریه کردیم همش ریخت و چشمامون سیاه شده بود عین چشمای پاندا....تا چشممون به هم افتاد زدیم زیر خنده ...حالا اینقدر خندمون گرفته که نمیتونیم جلوی خندمون رو بگیریم....اینقدر خندیم که از دل درد نمیتونستیم بشینیم...هیچوقت دیشب رو یادم نمیره....الان هم توی خوابگاه هستم و از وایرلس کافی نت قاچاقی استفاده میکنیم چون اینجا داشتن لپ تاپ ممنوعه...کلاس امروز هم مثل سه هفته پیش تشکیل نمیشه و من تا عصر برمیگردم خونه.....
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 11:6 AM ] [ سقوط آزاد ]
چرا به اين زخم ها
[ شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 9:6 AM ] [ سقوط آزاد ]
چه سخت ... هم پاییز باشد ! هم ابر باشد !.....هم باران باشد ... هم خیابان ِ خیس باشد ... امـــــا... ... نه تـــــو باشی .. نه دستی برای فشردن باشد ! نه پایی برای قدم زدن باشد و نه نگاهـــی برای زل زدن.
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ ] [ 6:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
فراموش کردنت . . برایم مثل آب خوردن بود . . . از همان آب هایی که . . . می پرد توی گلو و سالها سرفه می کنیم .. [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 10:47 PM ] [ سقوط آزاد ]
اين روزها رو هيچوقت فراموش نخواهم كرد........
[ یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 11:9 PM ] [ سقوط آزاد ]
بعد اين همه سال...امشب اولين شبي بود كه با يك چهره متفاوت در يك عروسي فاميلي حاضرميشدم...يادم باشه كه امشب چه شبي بود......
[ جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 2:13 AM ] [ سقوط آزاد ]
بعد اين چند روز الافي اونجا و تق و لق بودن كلاسها، و از اونجايي كه توي اين چند روز فقط يك كلاس مفيد داشتيم و بقيه يا تشكيل نشد يا فقط براي از سر بازكني بود ،كلاس فردا رو پيچوندم و اومدم خونه...اين چند روز بد نبود..هرچند یه سری مشکلات بود و هست و هنوزم ادامه داره که امیدوارم حل بشه ..اما خوب سختي داره دیگه ،مثل خونه راحت نيستي اما جالب بود اصلا فرصت فكر كردن به هيچ چيز رو نداشتم..غير از درس و دانشگاه و بچه ها كه هم اتاقي و هم كلاسي هستيم...و جالب تر اينكه من اولين بار بود كه چند روز تنهايي و بدور از خانواده توي يه شهر ديگه رو تجربه كردم...شبها كه ميخواستيم بخوابيم برق و خاموش ميكرديم و هركسي گوشيشو روشن ميكرد و آهنگ ميذاشت ... شير تو شير كه ميشد بعد تازه يك ساعت ميگفتيم و ميخنديم توي تاريكي تا يكي يكي خوابمون ميبرد...حالا بماند من جاي خوابم كه عوض بشه بدخواب ميشم و به هزار مكافات ميخوابم...شب اول كه زياد نخوابيدم روز بعد هم تا شب سردرد بودم.....كلا نميشه استراحت درست حسابي داشت اما خوب آدم براي به دست آوردن بعضي چيزا بايد يه سري چيزهاي ديگه رو از دست بده...توي اين چند روز يه دوست قديمي بود كه اونجا توي يه شهر غريب با آدمهاي عجيب غريب تر از شهرش احوال پرسم بود و از دور هوامو داشت كه اين باعث افتخار و دلگرمي من بود....ممنونم براي محبتهاش......چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.....دیگه چشمام باز نمیشه...شب بخیر.........
[ سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 10:39 PM ] [ سقوط آزاد ]
دیشب تا چشمامو میبستم بخوابم؛ کابوس میدیدم...خيلي خسته بودم اما تا ساعت حدودآ ۱:۳۰ خوابم نبرد...اينقدر اعصابم بهم ريخته بود كه دلم ميخواست....همونجور كه چشمامو بسته بودم بعدش به زور خوابيدم..جديدا تپش قلب دارم..ديشب هم مجبور شدم يه قرص تپش بخورم... نميدونم چرا اينجوري شدم....امروز كلاس دارم ،ديروزم داشتم و حالم خوب نبود نرفتم...كم كم دارم ميرم...اگر تونستم از اونجا مينويسم..........
[ یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 8:10 AM ] [ سقوط آزاد ]
خدایا : من چیزی برای خودم نمی خوام فقط یه داماد خوب و خوشگل نصیب مادرم کن ! [ پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 7:1 PM ] [ سقوط آزاد ]
[ سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ ] [ 3:36 PM ] [ سقوط آزاد ]
باور کن تا آخر خط می رفتم اگر سر راهم نقطه نمی گذاشتی ...! [ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ] [ 6:26 PM ] [ سقوط آزاد ]
این هفته هستم و از هفته ی دیگه بطور رسمی میرم سر کلاس...از دیروز هم خندم میگیره بابت اشتباهی كه Baby كرد....پونصد هزار تومن اشتباهي ريختيم توي حساب سلف و كافي نت...فكركنم اگر ده سال ديگه هم دانشگاه ميرفتم باز هم تموم نميشد... بيچاره چقدر جوش زد تازه به من ميگه چقدر شما خونسرديد من قلبم داره مياد تو دهنم...!!!...خوب من چيكار بايد ميكردم؟!!!دعواش ميكردم كه چرا اينجوري شد؟ نميشد كه اونوقت شخصيتش خرد ميشد... منه بيچاره چند بار تپش قلب داشتم اما به روي خودم نياوردم...بالاخره اونم جوونه و پر از غرور....ظاهرا خونسرد بودم و ميگفتم اشكالي نداره اما در باطن دلم ميخواست خفش كنم...قيافش ديدني بود يه جا بند نميشد...آخر اينقدر اينور اونور زديم تا درست شد...
[ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ] [ 8:4 AM ] [ سقوط آزاد ]
اينجا گرگها هم افسردگي مفرط گرفته اند.... ديگر گوسفند نمي درند... به ني چوپان دل مي سپارند و گريه مي كنند. [ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 10:18 AM ] [ سقوط آزاد ]
تاول زده است پاهایم.. چقدر راه به تو رسیدن در خواب هم طولانیست...
[ جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ ] [ 8:2 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||