چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

 

دستم به قلم نمیرود
کلماتم کناره گرفته اند
و سکوت ،سایه اش سنگین است،
و خلوتی که گاه یادم میرود
خانه ی خودِ من است...
نباید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته ی خراب
از خوابِ زندگی میلرزد.
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت ام، راضی ام، رها ...
راهی نیست....

 

[ جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 5:8 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

حالم اصلا خوب نیست...ساعت پنج و نیم صبح شده و من هنوز بیدارم.الان اینقدر استرس دارم که حس میکنم واقعا حالم داره بد میشه.سرم گیج میره..حس میکنم بدنم داره بی حس میشه..گاهی به سن و سال خودم شک میکنم..آخه آدم با این سن و سال اینقدر ضعیف!!! مثل طبل تو خالی!! گاهی به خودم شک میکنم...فکر میکنم شاید هنوز چهارده سالم هم نشده..تو از چی ترسیدی بچه از چی میترسی!!!خیلی جالبه خواب آور هم به من اثر نمیکنه.کاش قرصهایی که چند ماه پیش دکتربرای استرس داده بود رو میگرفتم..اون موقع مسخره کردم اما نمیدونستم که یه زمانی واقعا بهش احتیاج پیدا میکنم...حداقل کاش هوا روشن بود میرفتم بیرون..الان چی میتونه این حال لعنتی رو از بین میبره!!!.حالم بده یکی اینو بفهمه...

 پی نوشت :حال امشب بخاطر رفتن به دانشگاه نبود..بخاطر ترس از شروع یه زندگی دائمی اجباری بود...

[ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 5:24 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

این مدت اینقدر سرم شلوغ شد که کلا خودمو فراموش کردم..قبلا گفتم یه جورایی آلزایمر موقت گرفتم اینم یه نمونش که روز بیست و پنجم (ولنتاین) و قبل ترش از دوتا دکتر وقت داشتم یکی برای لوزه و یکی هم برای فشارخون و پاک یادم رفته که برم..تازه الان یادم اومد و باز تا دوباره بخواد وقت بده میشه بعد عید...تازه یک ماه هم بیشتر میشه فشار خونمو نگرفتم..مثلا گفته کنترل کنی..اصلا چی بود چی شد!!من کجا بودم..الان کجام!!! راستی ولنتاین مگه روز عشاق نیست!!! پس  چرا ما بهم تبریک میگم ؟!!! هووم!!!

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 2:55 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

هر وبلاگي ميرم نوشتن : واي ....هيچكي امسال نيست به من كادوي ولنتاين بده ...يا براش بخريم ...اي بابا ...من با اين همه پتانسيل مهرو عاطفه و صميميت و عشق و هزار كوفت و زهرمار ديگه در اين مدت چندين سال زندگيم يك بار هم كادوي ولنتاين دريافت نكردم چي ميگين شماها!!! بابا جان تا بچه و بي پوله كه نداره بخره وقتيم دارا ميشه ديگه واسه تو نميخره ...ببين عزيزم تو قرار بوده نردبون باشي ....تا بره بالا و از اون بالا پولاشو بريزه رو سر بقيه! بابا نيست كه نيست بهتر كه نيست كشتي خودتو...امسال من مثل پارسال خودم براي خودم هديه خريدم...ولنتاين پارسال يه تي شرت آبي نفتي (همون رنگي كه دوست دارم) خريدم كه روش يه قلب بزرگ قرمز نگيني داشت و امسال يك فلش هشت گيگ و بلوتوث و كيف سي دي و...اما امروز روز خوبي نبود خيلي حالم از يك مساله اي گرفته شد...خدایا شکرت که هنوز ازدواج نکردم...لطف بزرگی کردی در حق من...

 

[ دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 11:55 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

اگر از کسی به هر دلیلی خوشت اومد یا شجاعانه برو جلو ، یا خاک تو سرت. تا ابد !

*ولنتاين مبارك*

 

[ دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 12:33 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

چه حس خوبي دارد . ترك كردن شرايط حاضر و رفتن به سوي اتفاق هاي جديد. حتي اگر اتفاق خوبي نباشد. حتي اگر بداني سخت است . قرار باشد كلي آواره و حيران شوي. كلي لبهايت را با دندانت تكه تكه كني . كلي كارهاي گنده گنده بزرگتر از دهنت انجام دهي . كلي چمدان سنگينت را بكشي طوري كه هر كسي نگاه كند بگويد: آخي ...گناه داري كه ...چقد زور ميزني ... بروي به سوي سرنوشت....بخواهي براي خودت كاري كني. هميشه همينطور است. چمدانم سر دوشم است. آواره و سرگردانم. از قديمها هر كسي كمي اهل دل بود به من ميرسيد ميگفت : تو پاهايت روي زمين نيست. حالا ببين ! واقعا نيست. هي قدمها را برميدارم. همين كه قدم برميدارم خوب است .يعني هستم . هر چند آن طور كه ميخواهم نشود . شايد هم خيلي وقتها بهتر از آنچه ميخواهم بشود.كسي چه ميداند بهتر بود يا بدتر . كسي چه ميداند سرنوشت من غم انگيز است يا هيجان انگيز . فقط ميدانم برايم سنگين بوده اين همه . و يك تنه جنگيده ام. و يك تنه همه بارها را كشيده ام به دوش از كوهها بالا رفته ام. حالا ديگر برايم مهم نيست اتفاقي كه ميافتد خير است يا شر خوب يا بد . فقط بايد بيفتد. من بايد بگذرم. بايد بروم.گذر كنم. نبايد بايستم. اگر بايستم سنگيني بارم بيشتر خمم ميكند.بايد هميشه در راه باشم. همين راه  كه مرا آرام ميكند بهترين است براي من. هميشه بايد توي قطار باشم .از اين طرف به آن طرف. دنبال چه ميگردم؟ مثل بچه هاي ساده ي كم فكر  هي ميگويم : خداي من بهترين است. بهترين ها را براي من ميخواهد. ديگر نگاه نميكنم به آن همه بي رحمي هايش با من . دلم را خوش ميكنم كه بين آنهمه زجر و سختي و اشك سهمي هم از شادي داشته ام. سهمي هر چند كوچك. من سرنوشت غمگيني دارم .من پوست كرگدن پيدا كرده ام .من دارم تبديل به يك ! نميدانم چه! ميشوم. اتفاق هاي بدي درون من ميافتد . من سنگ شده ام و سياه . خوشحالم. براي همين ها كه دارم . از هيچي خيلي بيشتر است هر چند زياد نيست . نميگويم باخته ام . نه نباخته ام. فقط نميدانم چرا تمام راههايم پر از پيچ است . پر از گره . من با گره ها زاده شده ام . با مانع ها و حصار ها . و تمام زندگيم صرف پاره كردن و شكستن شان ميشود . من راضي ام. اين سرنوشت من بوده . اميد دارم . به فرداها. به روزي كه سهم من كمي بيشتر از آنچه تا بحال نصيبم شده باشد ....اما امروز  به حداقلها هم دلخوشم . چاره اي ندارم ديگر!...

 

[ جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 12:32 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

کار را که کرد..

آنکه تمام کرد.....

 

[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 12:27 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

به دنبال كسب موفقيت هاي بيشتر و به مناسبت قبوليم در دانشگاه :

حالا كه خبري نيست ز شوي

زه گهواره تا گور دانش بجوي....

[ چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 10:16 PM ] [ سقوط آزاد ]
[ سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 7:22 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

ما مي توانيم خود را از اسارت ناداني آزاد كنيم. مي توانيم خود را به عنوان آفريده هايي با شعور و با فضيلت و داراي مهارت بازشناسيم. مي توانيم رهايي يابيم! مي توانيم پرواز را بياموزيم...اما نميخواهيم.

 

[ دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 12:56 AM ] [ سقوط آزاد ]

درها بسته اند .چراغها خاموش ومن در تاریکی مینویسم،

تا صبح فراموش نکنم که دیشب چه برمن گذشت...

نور ماه خاموش بود ستاره ها چشمک نمیزدند..

تو در خواب بودی ونمیدیدی که صورتم نمناک است...

من ارام مینوشتم...

از دردهایم از دردهای پنهانم از شکوه های نگفته ام..

مینویشتم نه برای تو برای خودم...

شاید بتوانم راحت تر بخوابم...

وقتی که صبح بیدار میشوم این دست خط را فقط خودم خواهم خواند...

نه به خاطر اینکه در تاریکی نوشته ام وخواندنش سخت است،

چون تو انها را نخواهی فهمید...

پی نوشت: دیروز یعنی روز شهادت امام رضا نذری که داشتم رو ادا کردم..صد و پنجاه تا کیک درست کردم و توی هیئت دادم..یادم باشه دیگه نذری ندارم...

[ شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 2:12 AM ] [ سقوط آزاد ]

همه چيزرو توي خودم كشتم و همه زندگيمو حروم كردم فقط بخاطر يك كلمه "نجابت"...امروزبه معناي واقعي ازخودم بدم اومد.وقتي جلوي آينه تك تك موهاي سفيدمو ميشمرم به اين فكر ميكنم اين همه سال تنها زندگي كردم ،خودمو مريض كردم ودنبال دوستي از جنس مخالف نرفتم كه چي بشه!!!كه مردم بگن اين دخترحاج آقاي فلانيه "نجيبه" !!!! اين همه سال به اين باور بودم كه من گناهم زياد نيست چون تا الان دستم به نا محرمم نخورده آيا واقعا گناهم از يك دختري كه هرروز قربون صدقه يه پسر ميشه كمتر هست؟!! دونه دونه موهامو به بهاي اين همه سال تنهايي و يك كلمه مزخرف كه الان ديگه جزء ارزشها حساب نميشه سفيد كردم. توي زمونه الان اين حرفها يعني امل بودن،يعني از پشت كوه اومدن...امروز به اين نتيجه رسيدم كه من واقعا به خودم ظلم كردم چون بخاطر اينكه خوب باشم از خيلي خواسته هام گذشتم...ديگه مهم نيست كه ديگران راجع به من چي فكر ميكنند مهم اينه كه من اونجور زندگي كنم كه خودم دوست دارم...هنوز نميدونم من باختم يا اينهاي ديگه!!!گاهی فکر میکنم كه تحمل آدم چقدرميتونه باشه!!!

[ پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 2:36 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

آب، هادی ست.

پس بی سبب نيست باران که می بارد

هر چه حس خوب در منست

راه می بَرَد به تمام قلب هايی که دوستشان می دارم!

 

[ چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 7:5 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

همه چيز بستگي به تو دارد . اينكه چطور تفسير كني زندگي را. اينكه چه را بد بداني و چه را خوب . اينكه چه را بگذاري مشروع و چه نامشروع . چه را خيانت و چه را وفاداري. من فكر ميكنم اين روزها . نميدانم شايد براي من شايد براي خيلي ها . مفهوم همه چيز عوض شده كاملا . مفهوم وفاداري و تعهد و مالكيت و دوست داشتن و خيانت و كلا زندگي . بايد عوض شود.نميشود كه همينطوري مثل عهد دقيانوس بماند كه . نميشود كه! ميداني !هيچوقت وقتي به صداي قلبم گوش كردم حس نكردم كار اشتباهي ميكنم . حتي اگر خيلي در عرف وحشتناك بود.زندگي طولش كوتاه شده و عرضش پهناور و وسيع .اين تويي كه بداني چطور توي اين ميدان بدوي .بپري زمين و هوا و شاد باشي! قرار نيست دنياي ما منحصر شود .به هر چيزي يا هر كسي . براي تجربه آمده ايم . آزاد آمده ايم و آزاد بايد زندگي كنيم . آن همه قانون و قالب و نبايد را بريز دور . نفس بكش آنطور كه دلت ميخواهد !

 عکسهای کیک تولدی که درست کردم در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
[ یکشنبه دهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 9:40 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

امروزصبح رفتم همون دانشگاهی که قبول شدم..تقريبآ همه كاراشو انجام دادم و فقط حدود يك ميليون هزينه ثبت نام و خوابگاه موند كه اونم قرار شد فردا برم..بيست واحد برام انتخاب كرد كه بياد بگم پانزده واحد بزاره ميترسم ترم اولي كم بيارم..كلاسها حدودآ دو هفته ديگه شروع ميشه...نميدونم كاري كه دارم ميكنم درسته يا نه!!!هرچي خودمو ميزنم به اون راه نميشه،عين بچه هاي كلاس اولي شدم..اصلا احساس خوبي ندارم،شهر غريب ،هزينه بالا تازه دانشگاهي كه كمي از شهرفاصله داره و كنار جاده هست،خوابگاه كه همه رقم آدم مياد توش،درسهاي سخت،استرس محيط و...نميدونم همه اينجوري هستند يا فقط من اينجوريم!!!همش تو اين فكرم كه هر روزي كه ميگذره داره به عمر من اضافه ميشه يا ازش كم ميشه؟انگار رفتن دست خودم نيست مي برنم...اين روزها همش با خودم تكرار ميكنم "اين برنامه موفقيت تو در مسير جديد زندگيته به كاميابيهاي جديدت ايمان داشته باش" شايد كمي آروم بگيرم...

* زندگی آن هنگام زیباست که آدمی بداند فکری به خاطرش در هیاهوست*

 

[ شنبه نهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 9:8 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

وقتی چاهی نمی یابم که سر در گریبانش فرو برم؛
وقتی قبری ندارم تا شب ها در آن نجوا کنم؛
وقتی غاری در اطرافم نیست تا در آن با معبودم خلوت کنم؛
وقتی کویری پیدا نمی کنم تا در سکوتش فریاد بزنم؛
وقتی آسمان شهر من ستاره ای ندارد تا با آن درد دل کنم؛
وقتی ساختمان های بلند و دود غلیظ ، اجازه نمیدهند تا چشم در چشم افق شوم؛
و وقتی حتی خواب هم همدم خوبی برای شب هایم نیست؛
آن گاه مجبور میشوم پشت پنجره های مایکروسافت بنشینم
و دلتنگی هایم رابا تک تک دکمه های صفحه کلید رایانه ام به اشتراک بگذارم.

 

[ جمعه هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 4:3 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

خوب همین دم رفتن چه وقت خواستگاری کردنه!!!! البته زیاد هم مهم نیست اینم مثل قبلیا رد صلاحیت خواهد شد...مقام و منصبش زیاد اهمیتی نداره مهم اخلاق خوب و نجابتش هست که اونم اصلا معلوم نیست...همیشه اینجور موقع ها یه حس بد میاد سراغ آدم که میگه اگر ازدواج کنی تنهاتر میشی...اصلا دوست ندارم ازدواج کنم...کاش میشد...راستی کی گفته نمیشه؟!!!

پی نوشت: ساعت هفت صبح شد امروز هم کلی کار دارم باید برم بانک و...اما هنوز بیدارم و مجبورم بیام چرت و پرت بنویسم...کاش من شب کار میشدم نه!!!

 

[ پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 4:23 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست...

 

[ چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 12:49 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

این روزها خیلی حواس پرت شدم..یه جورایی انگار آلزایمر موقت گرفتم..امروز رفتم دنبال چمدون و یکسری خرت و پرت دیگه که برای اونجا لازمم میشه،شنبه باید برم هیچی هم نخریدم...اونجا که بودیم منظورم بازار بود،دوستم چهار بار یه چیزی رو بهم گفت اما باز پرسیدم خوب اون جریان چی شد!!!! آخر گفت ای بابا مثل اینکه عاشقی!!!باز پرسیدم عاشقه کی!!! دیگه نزدیک بود که...این مدت فکرم خیلی مشغوله..نمیدونم چیکار کنم..برم یا نرم!! اگه برم یه جور دردسر دارم نرم هزار جور...نمیدونم چرا اصلا از این جریان دانشگاه قبول شدنم خوشحال نیستم،یه حس بدی دارم...دوست ندارم برم خوابگاه..مامان میگه خونه برات میگیریم اما اینجوری اینا زابرا ( ذابرا؟ ظابرا؟ حالا گیر نده املاشو بلد نیستم ) میشن که اینم خوب درست نیست...از یه طرف نتیجه علمی کاربردی هنوز نیومده و اگه اونجا به فرض محال قبول بشم و اینجا ثبت نام کنم دیگه نمیشه برم اونجا!!! ( فهمیدی چی شد!!!) میترسم اونجا کم بیارم..اه خیلی لوسم خودم میدونم...

 

[ سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 4:58 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

سفید رنگ آرامش است، اما اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني، از فرط آرامش ديوانه مي‌شوي. سياه رنگي جدي است، اما اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني، از فرط نااميدي ديوانه مي‌شوي. قرمز رنگي جذاب و گرم است، اما اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني، از فرط هيجان ديوانه مي‌شوي، زرد رنگي پرانرژي است، اما اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني، از فرط اضطراب ديوانه مي‌شوي، اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي‌شوي، زياد هم ربطي به رنگ‌ها ندارد. پاشو برو بیرون، این‌قدر پای کامپیوتر نشین بچه...

 

[ دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 4:31 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

شبی آرام چون دریای بی جنبش

سکون ساکت سنگین سرد شب

مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد

دو چشم خسته ام را خواب می گیرد

من اما دیگر از هر خواب بیزارم

حرامم باد خواب و راحت و شادی

حرامم باد آسایش ...من امشب باز بیدارم ...

پی نوشت: هنوز بیدارم مثل بیشتر شبها...ساعت سه صبح یکشنبه سوم بهمن هشتاد ونه.........

 -ساعت شیش صبح شد من هنوزم بیدارم...فکر مشغول هم بد چیزیه....

 

[ یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 2:59 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

امروزبازجمعه بود...ظهر به داداشم مسيج زدم دلم برات تنگ شده "حالا بماند كه من ازاين حرفهاي عشقولي خيلي كم ميزنم که البته باید یاد بگیرم" و فورآ زنگ زدم بيچاره تعجب كرده و ميگه دلت چيكارشده؟!!! پنجشنبه مياد وتولدش هم هست نميدونم چي بايد بخرم!!!البته كيك حتما درست ميكنم و اگه حوصله داشته باشم شايد هم يك مهموني كوچولو گرفتم...عصرهم نشستم كلي سخنراني كردم براي مادربزرگ محترم كه اين رسم زندگي كردن نيست وسعي كردم اشتباهاتش رو بهش بفهمونم، اما كو گوش شنوا بازآخرحرف خودش رو ميزنه و من دلم ميخواد تو اين جورمواقع سرم رو بكوبم به ديوار...فكر كن دوساعت حرف بزني آخرباز ميره سر خونه اول.به نظرم ظلمي كه در حق ما كرده و ميكنه گناهش بخشودني نيست... واينكه نميدونم چرا خوشحال نيستم ازاينكه دانشگاه قبول شدم!!!انگاراتفاقي نيوفتاده شايد به خاطر اينكه كه فردا بازهمين آش و همين كاسه هست و مطمئنآ سوزنده ترو من بايد باز بيكار بگردم.شايد هم يه حس موقت باشه و برم دانشگاه درست بشه!!!نميدونم...اينم از جمعه دلگير ما....

 

[ جمعه یکم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 6:21 PM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب