|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
می بوسم و می گذارم کنار تمام چیز هایی که ندارم را دست هایت را.. عاشقی ات را.. همه را. عادت احمقانه ایست چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان...
[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ ] [ 7:14 PM ] [ سقوط آزاد ]
هرگز فراموش نخواهم كرد براي با تو بودن دلي را به دريا زدم كه از آب واهمه داشت...!!
[ شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:58 PM ] [ سقوط آزاد ]
الهی ! تو را سوگند بر مظلو میت علی و دلهای مملوّ از آه و فغان ، به حرمت شب قدر بینوایان را در حسرت سعادت ناشی از فضیلت خویش مسوزان و دلهای افتاده را از درگاه با عظمت خویش نا امید مفرما...شب قدر ست، بیا دست هایمان را به سوی آن بی نیاز بالا ببریم و پیوسته دعا کنیم: خدایا! طلوع این شب را با غروب گناهانمان یکی گردان.
[ شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:49 AM ] [ سقوط آزاد ]
[ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:46 AM ] [ سقوط آزاد ]
[ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:0 AM ] [ سقوط آزاد ]
زن داداش چیست؟ مارمولکی موذی و خطرناک که بطور مرموزی نظم خانواده را بهم میزنددر حالی که معتقد است منشاء تمام مشکلات خواهرشوهر است. [ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:46 AM ] [ سقوط آزاد ]
ماهیها چقدر اشتباه می کنند. قلاب، علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟ آزمون زندگی ما پر از قلاب هاییست که وقتی اسیر طعمه اش می شویم تازه می فهمیم ماهی ها چقدربی تقصیرند...!!
[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 5:18 PM ] [ سقوط آزاد ]
[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:37 AM ] [ سقوط آزاد ]
مرا کم دوست داشته باش
[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:28 PM ] [ سقوط آزاد ]
چند شبی هست که دقیقا کارمون شده از آخر شب نشستن پای سیستم و کلیپ دیدن و دانلود کردن فیلم و آهنگ تاوقت سحر که خاموش میکنیم و سحری میخوریم و بعد میخابیم .امشب هم تا همین الان اینقد ما به این کلیپ رقص خندیدیم که دل درد شدیم..واقعا حرکات و رقص جالبی که دارن خیلی خنده داره..
سحر ۲۴مرداد ۳:۲۵ دقیقه شبی که هیچوقت تکرار نخواهد شد...
[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 3:29 AM ] [ سقوط آزاد ]
اين روزها بخاطر درد شدید معده نمیتونم روزه بگیرم...واقعا هم روزهای دلگیریه...همش مجبوری توی خونه باشی...دو ساعت قبل افطار بود... با یکی از دوستای کاردانی كه اومده اينجا قرار گذاشته بوديم كه بريم بيرون...رفتيم و يه چرخي توي بازار زديم...ديروز بالاخره اون كفشي رو که هميشه دوست داشتم بخرم اما همش يه تفكر غلط مانع ميشد رو آخر خريدم، فكر ميكردم ديگه اين چيزا از من گذشته .....يك " آل استار قرمز " هرچند اوني كه ميخواستم نيست اما اينم تقريبا شبيه همونه...بعد رفتيم افطار خودمون رو مهمون كرديم و اون پیتزا هميشگي رو خورديم و برگشتني كلي روي پل عابر خنديديم وچندتا عكس گرفتيم ، بياد گذشته ها كه از دانشگاه برميگشتم...با اين پلهاي هوايي خاطراتي دارم..يادش بخير ازاون بالا نگاه ميكرديم به ماشينا وخودمون رو ميبيرديم توي دنياي سه بعدي كه يعني اينا از زير پاي ما رد ميشن و با اينكه سرمون گيج ميرفت كلي حال ميكرديم.... حالا كه عكسهاي ديشب رو ميبينم توي اون تاريكي دقيقا مثل دوتا گربه افتاديم...
[ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:10 AM ] [ سقوط آزاد ]
دیر زمانی ست که "بودن" را به جبر سر می کنم
[ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:37 PM ] [ سقوط آزاد ]
بیستم مرداد ماه هشتاد و یک چه روزی بود آن روز....هجده سالگی..یکی از خاطره انگیزترین روزهای عمرم....امید دارم به تکرار...اینبار اما خاطره انگیزتر..قشنگ تر و شیرین تر...چقدر با آدم آن زمان فرق کرده ام...یادش بخیر...
[ پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 3:45 PM ] [ سقوط آزاد ]
سنگینی این روزها دارد تمام هست و نیستم را نخ نما می کند. درد دارد این روزهایم. درد دارد اندازه ی تمام درد هایی که نکشیده ای. زخمی اند این روزهای لعنـــــــتی ام.زخم می زنند من را در این تناوب باطل. تو روی دل دنیایم مانده ای. کاش روز محال حالا بود تا می فهماندمت چه مرگم شده این روزهای شوم. چه مرگم شده که حتی تو هم به مرگم اعتراف می کنی. کاش آن ور این روزها بودم.... پی نوشت : این معده درد لعنتی امانم را بریده... [ پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:32 AM ] [ سقوط آزاد ]
جايت خالي شب را به صبح رساندن با آهنگ معين هم عالمي دارد...2:30 سحر چهارشنبه...روزي كه ديگر تكرار نخواهد شد... بدون تو چه پروازي!چه احساسي چه آوازي! تويي كه از صداي من شراب كهنه ميسازي... بيا خوبم كه ميدانم در اين بازي نمي بازي... نياز و تو خودم كشتم كه هرگز تا نشه پشتم زدم بر چهره ام سيلي كه هرگز وا نشه مشتم.. من آن خنجر به پهلويم كه دردم را نميگويم، به زير ضربه هاي غم نيوفتد خم به ابرويم... مرا اينگونه گر خواهي دلت را آشيانم كن من آن نشكستني هستم بيا و امتحانم كن...
[ چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:33 AM ] [ سقوط آزاد ]
من به کوچه های بن بست ....خو گرفته ام ... جاده های دراز...و انتظار ... کار من نیست ....
[ جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:5 PM ] [ سقوط آزاد ]
گاهی دلم از هر چه آدم است می گیرد! گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد... نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه به شکل ِ بی تو می میرم! ساده ... شاید مثل ... دلتنگ نباش... فردا روز دیگریست!
[ پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 9:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
می دانم از زندگی چه می خواهم یک ماه تنهایی با همسالان مهربان در دل یک جنگل... کنار یک دریا... که از تلمبار ظرفهای نشسته لذت برم و غبار روی میز را فوت کنم شبها تا صبح بیدار باشیم و قصه بخوانیم و درد دل کنیم بخندیم و بخندیم و بخندیم حتی ازترک دیوار.... و تا نیمه های شب سرسره بازی کنیم و نفس بکشیم این را می خواهم می شود؟؟؟؟؟..... [ سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 7:2 PM ] [ سقوط آزاد ]
من شکایت دارم از روزی که دنیا امدم
[ یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 3:34 PM ] [ سقوط آزاد ]
[ یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 12:35 AM ] [ سقوط آزاد ]
زیاد جالب نیست که شب رو بیدار باشی از استرس و دلهره و همینطور الاف باشی تاصبح و ندونی باید چیکار کنی!!! و یک حس بدی داشته باشی از زندگی و دلت بخواد با یکی حرف بزنی...!!!فقط حرف بزنی و اون هم بدون اینکه بخواد راه حل ارائه بده فقط گوش کنه..و هیچ وقت منو محکوم نکنه...!!!و غر غرو هم نباشه...و اخلاق خوبی داشته باشه..."خوب البته که واضحه همچین کسی همسر نمیتونه باشه"....و البته که قسمتی از اینکه من الان بیدارم به خاطر احساس بدی که به اون دارم....همین موقع ها هست که دلت میخواد که یکی باشه با هم بریدبیرون بگردید ...یه همدم خوب...دلم خیلی گرفته...کاش من دختر نبودم یا اگر هم بودم توی ایران نبودم...وگرنه تا الان رفته بودم...
[ شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 4:25 AM ] [ سقوط آزاد ]
نميدونم براي من اينطورشده يا براي همه همينطوره..!! با وجود اينكه تابستونه اما روزهاي خيلي دلگيريه...!! ديروزهم يكي از همين روزهاي دلگير بود اين شد كه به اتفاق دخترخالهه رفتيم بازارو بالاخره كتاب " چرا مردان به حرف زنان گوش نميدهند " كه حدودآ دوسال پيش دنبالش بودم رو بطور اتفاقي پشت ويترين يك كتابفروشي ديدم و با اينكه خونده بودمش خريدم... اين كتاب راجع به تفاوت مرد و زن هست كه اينطور كه فروشنده به من گفت ازسال 83 ديگه اجازه چاپ نداشته براي عكس روي جلد...!!!"چه دليل قانع كننده اي"..!!! ازديروزكه من سرگرم خوندن اين كتابم هيچ چيزي جزواقعيتهاي زندگي داخلش نديدم..حتي عكس روي جلد كه يك زن پوشیده با موهاي مجعد هست كه داره فرياد ميزنه هيچ چيزی براي جلب توجه نيست...!!به نظرم اگرخواسته باشيد كه ديد بهتري نسبت به آدمهاي اطراف و زندگي داشته باشيد خوندن اين كتاب رو به شما توصيه ميكنم.اگرهم كه مثل من عوض بشو نيستيد كه هيچي...خلاصه بعد ازاون ناهارخودمون رو سيب زميني با پيتزا بوقلمون مهمون كرديم كه زياد جالب نبود اما طعمي متفاوت داشت...و كلي دخترخالهه كه به ترك ديوار هم ميخنده به كاراي بنده خنديد ،چون مثل اينكه زيادي دست و پا چوبي بازي در آوردم..اول كه ميخواستم چاقو چنگال رو ازتو نايلونش در بيارم يهو به شدت پرت شد روي اون وافتاد رو زمين..بعد اومدم نوشابه باز كنم ريخت روي ميز..بعد هم اومدم سس رو باز كنم بريزم روش يهو نميدونم چي شد پاشيد تو صورتم...و اینکه در آخرهم يه پك سي دي خريدم كه مال طراحي سايت هست كه هيچي هنوز ازش سر در نياوردم..فكر ميكنم در آينده خيلي به دردم خواهد خورد...ديروز روز بدي نبود،با وجود گرما اما ازنشستن تنهايي توي خونه خيلي بهتر بود...امروزهم يكي از دوستام زنگ زد و خبر ازدواجش رو داد...انشاالله خوشبخت بشن... [ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:38 PM ] [ سقوط آزاد ]
با دخترخالهه رفتيم پياده روي..برگشتني ازاونجايي كه به خودش نميبينه بقيه راه رو تنهايي بره خونشون از سركوچه سوارماشين ميشه و ميره.. باهاش خداحافظي ميكنم و همونجور كه با گوشيم ورميرم به سمت خونه راه ميوفتم..درست جلوي در خونه كه ميرسم ميايستم..يهو يه صدايي از پشت سرم ميگه ببخشيد...!!! برميگردم.. يه پسر نسبتا قد بلند و لاغراندامه فكر ميكنم ميخواد آدرس بپرسه ،ميگم بفرماييد.... با يه حالتي كه انگار خجالت كشيده و لپاش گل انداخته شروع ميكنه به معرفي خودش وبعد ميگه من شمارو چند ماه پيش ديدم با مامانتون ودوتا خانم ديگه كه سوار ماشين شديد و رفتيد راستش هم ازشما و هم از رفتارتون خيلي خوشم اومد ...ميپرسم رفتارم..؟ ميگه چون اول به اونا تعارف كرديد كه سواربشن و بعد خودتون سوار شديد و تا من ميخواستم بيام به مامانتون بگم شما رفتيد،حالا بعد چند ماه شما رو ديدم و از ماشين پياده شدم...يه سرچي تو ذهنم ميكنم و يادم مياد كه اونروز به همراه دو خاله محترمه براي امر خير ميرفتيم يه جايي...اما خودمو ميزنم به كوچه علي چپ و ميگم يادم نمياد..شايد اشتباه گرفتيد و ميزنم به پرويي و ميپرسم شما متولد چنديد..؟؟ ميگه 64...خندم ميگيره ميگم شما كه از من كوچكتريد...!!!يهو با يه لحن جدي ميگه اگه من مردم براي من اين چيزا مهم نيست ،حالا هم اگر ميشه شماره خونتون رو بديد تا با خونواده بيايم...... نكته اخلاقي :هميشه براي اينكه قسمت درسمت چپ ماشين نيوفتيد كه بزور و زحمت بشينيد و بعدآ باز مجبور بشيد به چه مشقت از در سمت راست پياده شيد و براي اينكه خودتون كنار شيشه سمت راستيه كه ويوي خوبي داره بشينيد اول بقيه رو تعارف كنيد بعد خودتون سوار بشيد،اينجوري هم اينكه هركي كه شما رو ببينه ميگه به به چه آدم با شخصيتي و مودبي و هم خودتون بهترين جا نشستيد و همه جاي خيابونم ميتونيد ديد بزنيد...
[ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:49 PM ] [ سقوط آزاد ]
دنیـــا کوچکتـــر از آن اســــت کـه گُمــــشدهای را در آن یافتـــه باشی هیـــــچکَـــس اینـجـــا گُـــم نمـیشـــــود آدَمهــــا بــه همــــان خونسَــــردی کـه آمـدهانــد چـمـِدانِشـــان را میبَـندنـد و نـاپـدیـــد مـیشونــد یکـــی در مـ ـــه یکـــی در غـبــ ـــار یکـــی در بــ ـــاران یکـــی در بـــ ــاد و بـیرحــــمتـریـنشــان در بــرفــ ــــ آنـچـــه بــر جـــا مـیمانـــد رد پــایـــیست و خـــاطــــرهای کــه هــر از گـــاه پـــس میـــزنــد مثـــل نسیـــم پــردههـــای اتــاقـ ــت را!
[ سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 7:5 PM ] [ سقوط آزاد ]
تا جوانی جوانی کن و عاشقانه بنویس هر چند از عاشقانه نوشتن تا عاشقانه زندگی کردن دیواری به وسعت دروغ باشد...
[ یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 7:58 PM ] [ سقوط آزاد ]
نسل ما اینگونه بود
[ شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 7:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
با تو آمدم تا نهایت تاریکی خواستم شمعی برایم بیفروزی خاکسترم را به باد دادی...
[ شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:44 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||