چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

 

پشت گریه های بی امان پنهان میشوم،
از ترس
آدم ها دروغ میگویند،
زمان حلال مشکلات نیست...
زمان،
آدم ها را می کشد
و مرگ
زودتر از دستان تو
مرا در آغوش میگیرد
زمان حلال مشکلات میشود
وقتی مرگ
تنها مسیر زندگی آدم هاست
نگاهم کن
هنوز هم عاشقم
در این تنهایی غریب
خیال تو به هیچ دردی نمیخورد!
آدم ها دروغ میگویند
که زمان حلال مشکلات است
زمان برای ما
با مرگ پایان می یابد
و پایان
غم انگیز است...

 

[ سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:6 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

دیشب یکی از دوستان قدیمی که دوره دبیرستان باهم توی یک مدرسه بودیم تماس گرفت و قرار ملاقاتی برای فرداش گذاشت...من هم قبول کردم و امروز باهم رفتیم پارک... 2ماهی هست نامزد کرده و بسیار از این اتفاق خوشحال بود که بالاخره طلسم شکسته شد و پسر بیچاره که 3- 4 سالی کوچکتر هست پیدا شده و روانه خانه بخت شدند... کلی صحبت و گاهی درد دل داشت و من سعی کردم مخاطب خوبی براش باشم....و در بین حرفهاش گاهی از ازدواج من می پرسید که با جواب سر بالا مواجه میشد و اینکه من اصلا روحیه ی خوبی برای اینکار ندارم...البته باید یادآوری کنم که بنده لالایی خوب بلدم برای دیگران ولی هیچوقت خودم خوابم نمیبره...

بعد 2 ساعتی نشستن در هوای عالی و منظره زیبای پارک توی اون کافی شاپ جزیره وسط دریاچه به پیشنهاد من برای رفع زحمت به درب خروجی پارک مراجعه کردیم و اینجا بود که گفت: "چقدر عوض شدی!!! فکرت ...حرفات ...و ظاهرت که مثل آدمهای مچاله شده میمونه..مثل اینهایی که یه غم بزرگ توی دلشون هست...از تو این فکرها بعیده"....و من با حالت شوخی گفتم" خوب هر کسی دردش توی دل خودشه"....هرچند خیلی سعی کردم ظاهر خوبی داشته باشم ولی باز هم....بعد هم قرار گذاشت اگر میشه هفته ای یکبار بیایم همدیگرو ببینیم... من هم چون میدونستم جدی نیست استقبال کردم و خداحافظی کردیم...

در راه برگشت خیلی به خودم ، زندگیم ،گذشته ها، آیند و فراز و نشیبهاش فکر کردم...و اینکه فردا چه اتفاقی قرار بیوفته ...و آخر خودم رو سپردم به اون که حلال مشکلات همه هست... "هرچه او بخواهد همان شود"....

 

[ شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 9:2 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

دختران روستا

به شهر فکر می کنند،

دختران شهر در آرزوی روستا می میرند،

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند،

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.

خدایا ، کدامین پل ، در کجای جهان شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟

 

[ پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 10:58 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

دلم تنگ است..

میخواهم بروم...!!!

میخواهم بروم به دیاری دور...آنجا که صدای پای آب میآید...

و کبوترانش آزاد لانه ای دارند بر بلندای آن سرو بلند...

آنجا که آدمهاشان نگاهی دارند ازسر مهر...چشمهاشان پاک و لبهاشان پر از یاد خداست...

آنجا که بیم آن نخواهم داشت که زنم...

یا که گویی اسیر زندان تنم...

خانه ای خواهم ساخت ازعشق...

در کنار آن برکه که هرروز مرغانش غبار تن میشویند...

میروم آنجا که در هوایش همه جا عطر تو خواهد پیچید...

آزاد و رها خواهم شد در نسیمش که پر است از عطر گلهای بهار...

و عاشقانه خواهم خواند...

خواهم خواند از "آزادی و عشق" و انعکاس صدای خنده هایم در دل کوه های سرسبزش خواهد

پیچید و گوش فلک را کر خواهد کرد...

و نفس هایم را جانانه تر خواهم کشید...

نکند فرصت از دست رود...و فقط یاد تو ماند ازعشق...

 

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:11 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

از شوق به هوا می پرم.. 

همچون کودکیم و خوشحال که

هنوز معمای سبز رودخانه از دور ...

برایم حل نشده است..

آری از شوق به هوا می پرم و

خوب می دانم..

سالهاست که مرده ام....

 

 پی نوشت: برخی نظرات این پست مربوط به مطلب قبلی با عنوان " نشریه و متن من "هست که بنا به دلایلی مطلب فوق جایگزین شد...

 

[ دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:32 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

چه احساس شیرینیست دوست داشتن و با هم بودن شیرین تر از آن...چه رویایی میشود وقتی کنار هم هستیم و باران عشق  میبارد و تمام غم و غصه و آه و اندوه را با خود میشوید و میبرد...غصه هایی که شاید سهوا یا بر اثر سوءتفاهمی جزئی بوجود آمده است...غصه هایی که معنای خوب زندگی را  لکه دار میکند و ما با مهر و محبت و گذشتمان پاکش میکنیم و اثری از آن باقی نمیماند...تا به حال شده به روزهای گذشته ی زندگیت فکر کنی!!! به باختن هایت!! به داشتن ها و نداشتن هایت !!! شده گاهی به خاطر دیگری از خودت بگذری!!! گاهی غرورت را بشکنی تا کسی نشکند!!!شده گوشه کنایه های نیش دار بشنوی و هزار بار در خود بشکنی و دم نزنی!!! اگر گاهی به اینها رسیدی  پس  بدان گهگاهی، طمع زندگی را چشیده ای!!!  گاه تلخ و گاه شیرین و زندگی یعنی این....پس بمان و جاری باش که آب مانده مرداب است و مرداب مرگ آب....

پی نوشت : از اونجایی که من گاهی خواسته یا ناخواسته درد دل میشنوم و به ناچار وارد بازی میشم و تا حد امکان سعی در حل کردنشون دارم و گاهی متحمل بر ضرر هم شدم، امروز تونستم کدورت و سوءتفاهم رو بین دو نفر آدم بزرگ (دو برابر سن من) از بین ببرم و ازاین جریان خوشحالم...کاش دیگران هم برای من همینجوری بودن(غرغر)...

 

[ یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:11 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

سکوت چشمانت را ، نفس های گرم بی شائبه ات را، به اندازه ای تمام نخلستانهای وجودم، به دریای مواج آرزوهایم می سپارم... پس...!!!! س ب ز باش، س ب ز ببین و س ب ز بخند اما..!!! زرد نبین، کبود مباش، نیلی زندگی کن آبی باش!!! هفت رنگ زندگی را لمس کن...! رنگین کمان آرزوهایم ... برایت !!! به فدایت !!!

[ شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 3:47 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

خبر بدی شنیده ام...یک شکست دیگر...و تحملی که  برایم دشوار است...و من چه آسان وار به تماشای این تکرار نشسته ام....اما... زندگی در گذر است و روزهایم میگذرند...و ماهها و سالها هم....و من در امتداد جاده صعب العبور زندگیم قدم مینهم...قدم هاییاستوار و زندگی را مضحکه ای میبینم...زندگی که برای من فقط تنهایی دربرداشت و دیگر هیچ ...در این میان فقط امیدم به خدا و آینده است...تمام ناتمام من با تو تمام میشود...

 

[ جمعه بیستم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:19 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

 

[ پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:27 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

خوب من الان به شدت دستام یخ کردم و قلبم میلرزه...از صدای گریه های بلند مامان محترمه یکدفعه از خواب پریدم و سکته ناقص و زدم..تا دویدم و ببینم جریان چیه تازه فهمیدم خواب بد دیده...خیلی ترسیدم یه لحظه فکر کردم داییم یا پسر داییم طوریشون شده آخه هر دوشون بیمارستانند..تصور کن یک نفر تو خواب باشه بعد یهو از ترس از خواب بپره و دنبال صدای گریه بدوئه...دستاشو گرفتم بلندش کردم نشوندمش یک لیوان آب سرد بهش دادم خورد... بعدش که حالش کمی بهتر شد برق و خاموش کردم خوابید و خودم هم اصلا خوابم نبرد......یک شب ما خواستیم آدمیزادی بخوابیم...اگه گذاشتن...(غرغر) ...

[ چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 4:21 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

دیشب درمیهمانی خانوادگی ،لطف دوستان شامل حال ما هم شد و لقب دختر پاستوریزه رو به بنده اختصاص دادند....و قرار شده نشان دختر سیبیلو با چادر ملی را به عنوان سنبل دختر نجیب زاده و پاک به من هدیه کنند...

برای پاستوریزه شدن به هیچ چیز نیاز نیست... جز گذشتن از خواسته ها و آرزوهایت...گذشتن از تمام چیزهایی که قرار بوده  زمانی زندگی را برایت معنا کنند...گذشتن از حس دوست داشتن...عاشق شدن... بچگی کردن ،جوانی کردن وحتی آرایش کردن و با دوستانت بودن...و من هر روز بیشتر به این جمله پی میبرم "آزادی فقط نام یک میدان است"،...

برای خوب بودن باید تابع امر خانواده و جامعه بود...پدر،مادر،همسر، برادر،....باید طبق میل دیگران لباس پوشید...راه رفت،حرف زد،فکر کرد، درس خواند،عاشق شد،و حتی مرد...و این یعنی نخواستن و خواسته شدن...به بهای باختن شادی و روزهای خوش زندگیت...به بهای از دست دادن نشاط و جوانیت...به بهای یک عمر تنها بودن به معنای واقعی...و این یعنی منزوی شدن..دور شدن از واقعیت ها...کنار گذاشتن خواسته ها...و پذیرفتن حسرت ها...

و چقدر آزادی شیرین است...آنقدر که تا از آن کامی نگیری طعمش را نمیفهمی...و من در جستجوی تو خواهم مرد...

پی نوشت: نه سیبیلو هستم نه چادری اما...

 

[ سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:3 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد؛

وقلبها گرامی تر از آنند که بشکنند؛

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم؛

در بستر روزگار آنچه به دست آید؛

با خنده پایدار نمی­ماند

و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود؛

پس از اینجا همیشه منتظر غیر منتظره ها باش؛

دستت را دستم بگذار و دوستم بدار....

 

[ سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:56 AM ] [ سقوط آزاد ]
 

گاه لطفی گشته در قهری نهان

یا که قهری در دل لطفـــی روان             (مثنوی مولوی)

[ دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 10:2 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

سردی وجودت را با پائیز غم من به دور ریز وبه شانه هایم تکیه کن !

بگذار نغمه سبز بهار را در گوشهایت زمزمه کنم…

میدانم!! میدانم که از پائیز بیزاری اما من پائیز نیستم که آرزوهایت را به تاراج برم،

من حدیث روشن بهارم با من از دردهایت سخن بگو! میخواهم تو را بفهمم...

میخواهم تو شوم تا دیگر فراموشم مکنی !!!!

 

[ دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:10 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

 در کشور من آزادی فقط نام یک میدان است...

[ شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 10:1 PM ] [ سقوط آزاد ]

  

پروردگارا :

به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند..

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخورده اند..

و محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکرده اند...

 

[ شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:48 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

گاهی  وقت ها در زندگی ات چیزهایی وجود دارد که دلیلش را نمی دانی...نمی فهمی...

گاهی آنقدر خوشبختی که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند ترا مغموم سازد و گاهی آنقدر شکننده

می شوی که از یاد می بری... حتی خودت را...

یادم نرفته است دلیل ها و چراهایم را...اما تعصب و غرور بی جایم گاهی همه چیز را خراب می کند...

نمی شود دنیا را عوض کرد... آدم ها را تغییر داد... رفتارهارا... هیچ چیز و هیچ کس...

من اگر همت کنم کلاه خودم را باید بگیرم که باد که هیچ ... طوفان هم از آن گذر نکند...

چقدر بد است فراموشی... حالا از برای هر چه می خواهد باشد...

 اما اینکه خودت را فراموش کنی و راهت را از همه بد تر است...

گاهی  وقت ها آمد و رفت ِ آدم ها شاید درد ِ زیادی داشته باشد چرا که یادشان و کارهایشان 

حتی عکس و اس ام اس و نامه های اینترنتی شان در خواب هایت راه می روند شب ها...

بر قلبت پا می کوبند وا حیرتا با بی رحمی..

 

[ پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:29 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

جدیدا حس میکنم حالم بدتر شده ...یه جور ترس عجیب از فردا ... یه غم بزرگ و غصه ها که هیچ  وقت تمومی نداره و از همه چی...چند وقت پیش توی خیابون حالم بهم خورد...چهار تا کدوئین خوردم بازم سرم خوب نشد...اینقدر حالم بد شد که مجبور شدم یک شب برم درمونگاه دو تا آمپول لعنتی بزنه که تا دو روز بخوابم بعد هم دارویی بده که اگر مصرف میکردم کبدمو از کار مینداخت...به این دکتر ها هم اعتمادی نیست...کم کم دارم از سر دردام میترسم...

فقط یک چیزی رو از دنیا خوب فهمیدم "بخور تا خورده نشی"...

 

[ چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:9 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

امشب رفته بودیم خونه عمه خانم...

کاری به حاشیه ها ندارم ...نشسته بودیم گرم گفتگو که صحبت از یکی از آشناها شد که چون سردار بود و شهید شده بود کتابی از ایشون به چاپ رسیده بود و شوهر عمه گرامی که بسیار با حوصله و به قول امروزیها پایه هست دور سوم بود که کتاب رو مطالعه میکرد...بعد به یکی ازدختر عمه ها گفت که کتابو بیار، تا من عکسهاشو ببینم...عمه تو صحبتش با هیجان گفت با قالیباف هم درجه بوده که یکدفعه من زدم زیر خنده گفتم: "باقالی باف"!!!که بقیه تازه فهمیدن چی بود جریان!!!...

بعد از دیدن عکسها شوهر عمه گرامی به من کلید کرده بود که" فصل شانزدهمش خیلی قشنگه حتما بخون"...منم تو رودربایسی قبول کردم و گفتم چشم میخونم... توی اون سرو صدای صحبت اینها که هیچی هم ازش نفهمیدم نصفه حرفهای بقیه رو گوش میدادم و چند خطی هم میخوندم،7-8 صفحه نگذشته بود که چند ورقی زدم ببینم چند صفحه دیگه مونده دیدم نزدیک 70-80 صفحه دیگه مونده...هی جا میزدم مثل اون موقعه ها که درس میخوندم،حالا اون وقتها سر استاد رو کلاه میذاشتیم ولی  حالا مونده بودم اگه بپرسه از داستان، من چی جواب بدم چون واقعا هیچی نفهمیده بودم !!!

حالا از طرفی میخواستیم با دختر عمه ها صحبت کنیم...از طرفی صحبتهای بقیه خنده دار بود دوست داشتم گوش کنم...از طرفی هم اصلا حوصله خوندن کتاب نداشتم،اونم کتابی که همش از کشته ، زخمی ،عملیات1 تا100 و شهید شدن بود...که دختر عمه به دادم رسید که" بسه بابا حالم از این کتاب دیگه بد شد"...منم از خدا خواسته کتاب و بستم و دادم دستش...ولی چه فایده که دیگه وقت رفتن بود...در کل شب بدی نبود...

 

[ سه شنبه دهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:15 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

زن عشق مي‌كارد و كينه درو مي‌كند.

ديه‌اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر.

مي‌تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي.

براي ازدواج‌اش، در هر سني، اجازه ولي لازم است

و تو هر زماني بخواهي، به لطف قانونگذار، مي‌تواني ازدواج كني.

او كتك مي‌خورد و تو محاكمه نمي‌شوي.

او مي‌زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي‌كني.

او درد مي‌كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.

او بي‌خوابي مي‌كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني.

او مادر مي‌شود و همه جا مي‌پرسند: نام پدر؟

هر روز او متولد مي‌شود،

عاشق مي‌شود،

مادر مي‌شود، پير مي شود، و ميميرد.

و قرن هاست كه او،

عشق مي‌كارد و كينه درو مي‌كند،

چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش،

به جاي گذشت، زمان جواني بر باد‌رفته‌اش را مي‌بيند،

و در قدم‌هاي لرزان مردش،

گام‌هاي شتاب‌زده جواني براي رفتن،

و دردهاي منقطع قلب مرد،

سينه‌اي را به ياد مي‌آورد كه تهي از دل بوده،

و پيري مرد،

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي‌كند.

و اينها همه كينه ‌است كه كاشته مي‌شود،

در قلب مالامال از درد....!

و اين, رنج است...

 

[ یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 11:46 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

من نخواهم خندید

در دیاری که در آن دلتنگی

سایه دارد به سر مردم شهر

در دیاری که در آن پنجره ها

رو به غربت بازند

و صدای نفس باغچه ها غمگین است

به کبوتر که دلش زندانی است

و به خورشید که در حسرت یک آمدن است

من نخواهم خندید

به کلاغی که مبان قفس تنهایی

غصه اش پرواز است...

 

[ یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:23 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است،

و هر زمزمه اي بانگ عزايي...

و هر چشم اندازي سکوت گنگ و بي حاصلي ...

در هراس دم مي زنم..

در بي قراري زندگي مي کنم..

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است..

من در اين بهشت ،

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

"تو قلب بيگانه را مي شناسي ، که خود در سرزمين وجود بيگانه بودي"

"کسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"

دردم ، درد "بي کسي" بود...

 

 

[ جمعه ششم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 4:27 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

دچار یعنی عاشق...

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی بیکران دریا باشد...

 

[ پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:21 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

بهار آمد که من شیدا بگردم...

چو ماهی بر لب دریا بگردم...

پلنگ در کوه و آهو در بیابان...

همه جفتند و من تنها بگردم...

 

[ دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:31 AM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب